#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_144

هر چند قلبم برای رفتن فریاد می‌زد؛ ولی غرور و شعورم کوتاه بیا نبودن، خوابیدن کنار هم‌دیگه اون هم وقتی فرد،ا این وقت از شب همه چی بین‌مون تموم شده؟ منطقی نبود.

این مرد یاد گرفته بود خواسته‌هاش رو به من تحمیل کنه. گوشه‌ترین جای سمت راست تخت جاگیر شدم. فردا شب دلم برای این تخت هم تنگ می‌شد، دلم برای دیوارکوب آبی رنگ که علی روشنش کرد، برای عکس بزرگ سر مجلسی‌م، برای تمام چیزهایی که طی این یک سال بهشون دل‌خوش کردم، جهازم با اقساط 36 ماه. چه‌قدر دلم برای کاسه و بشقاب‌هایی که عاشقانه باهاشون برای شام و نهار سر و کله می‌زدم تنگ می‌شد. بعد از رفتن من این‌ها بدون من چی‌کار می‌کنن؟ دست کی می‌افتن؟

علی رفته بود تا چراغ سالن رو خاموش کنه. صدای پای سنگین و محکمش به گوشم دست داد. امشب همه‌ی حرکاتش با حرص و غضب قاطی شده بود. با حرص چراغ خاموش کرد، با حرص پتوی روی تخت رو برای خوابیدن کنار زد و با حرص و خشم خودش رو گوشه‌ی دیگه‌ی تخت جا داد.

سکوتی سنگین‌وزن بین‌مون افتاد، صدای نفس‌های کلافه‌ش می‌گفت هنوز نخوابیده، تکون خوردن مداومش می‌گفت به دنبال حالت مناسبی برای خوابیدنه و من تنها گوش می‌دادم به صدای ناملایمات روح و جسمش.

- از فردا میری خونه‌ی مامانت؟

نگرانی برای کسی که فردا طلاقش میدی، منطقیه؟ کاش مثل نیلو می‌گفتم "به تو چه" کاش بی‌ادبی می‌کردم.

- یلدا با توام!

خب مگه جای دیگه‌ای هم دارم برم؟ این چه سوال احمقانه‌ای بود که می‌پرسید؟ کوتاه جواب دادم.

- آره.

- عابر بانکت رو برات...

صدای آروم شده‌ی موبایلش صحبتش رو قطع کرد. نگفته می‌دونستم می‌خواد بگه خودت میری به درک؛ ولی عابر بانک رو پر کردم؛ یعنی خبر نداشت به لطف پیشرفت ارتباطات، صبح با واریز اون مبلغ پر و پیمون، پیامکش بهم رسیده؟

- سلام جناب سرهنگ. در خدمتم.

و سکوتی که من رو عصبی و علی رو کلافه کرد.

- سرهنگ میشه شهریزی رو بفرستید؟

romangram.com | @romangram_com