#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_143


هوا سرد بود، خیلی سرد. لباس پوشیده بالشت رو از روی تخت کندم، چه‌قدر سخت، چه سخته ترک عادت. مبل سه نفره‌ی پذیرایی تخت امشب من بود. بهتر بود از امشب جدا می‌شدیم، از شبی که تو حموم، تنها کمی تونستم روی خودم کار کنم برای پذیرش این جداییِ ناخواسته و با سرعت. چه امشب چه فردا صبح. من فردا شب باید کجا می‌خوابیدم؟ کنار کی آروم می‌گرفتم؟ کجا قرار بود پناهگاه منِ شکست خورده از زندگیِ مشترک باشه؟

- یلدا؟

داد زد. ترسیدم، لرزیدم. اعتراف می‌کنم همیشه از این نهایت خشمش هراس داشتم. سیخ شده روی مبل نشستم، به محض نشستنم، بالای سر مبل و طلبکار دیدمش.

- بله؟

- بلند شو برو بخواب سر جات.

خوب چرا؟ چه امشب چه...

- مگه با تو نیستم؟

تردید رو تو حرکاتم دید که عصبی باز تکرار کرده بود. یه اعتراف دیگه، از ضربِ شست دوباره‌ش ترسیدم؛ ولی باز جواب دادم.

- من این‌جا راحت‌ترم.

- تو بی‌خود کردی. برگشتم سرِ جات نباشی حالت رو می‌گیرم.

دردش چی بود؟ این تضادِ رسوخ کرده به رفتارش یعنی چی؟ داشت من رو از خونه و زندگیش بیرون می‌کرد؛ ولی اجازه نمی‌داد از تختش بیرون برم؟ الان باید چه برداشتی از حرف‌ها و رفتارش داشته باشم؟

چی‌کارکنم که امید به موندنم باز سرک نکشه؟ اصرارش برای چی بود؟ اون که فردا توافقی طلاقم می‌داد.

عصبی بالشت رو به سینه‌م کوبید. چرا این‌قدر عصبی؟


romangram.com | @romangram_com