#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_142

وای خدایا، همین یکی رو کم داشتم.

- مردی بزن کنار حالیت کنم گاو کیه.

- مرد هستم؛ ولی با توئه گاو بحث نمی کنم.

صدای بوق بوق اطرافیان دلم رو آشوب‌تر می‌کرد. خشم علی داشت فراتر از انتظارم می‌رفت، منی که ماهیچه‌های پر و محکمش رو دیده بودم، می‌دونستم دستش به پسرِ لاغر اندام ماشین‌سوار برسه، کمِ کمش باید یه ماهی رو لنگون لنگون راه بره؛ البته اگه تو بیمارستان بستری نشه. خدا رو شکر که پسرک عقل کرد و گاز داد رفت. خدا رو شکر علی پیگیرش نشد و کنار اتوبان ایستاد.

برای اولین بار بود که ‌دیدم سیگار دست می‌گیره، برای اولین بار دیدم پک‌های عمیقی به سیگار دستش می‌زنه، علی سیگاری بود؟

به کاپوت تکیه داد، هوا سرد بود و این رو بخار دهنش ثابت می‌کرد. به وسعت تمام دلتنگی‌هام نگاهش کردم. یه روزی این شونه‌ها تکیه‌گاه من بود، یه روزی من با این موهای سیاه بازی بازی می‌کردم، سعی داشتم عکسی از این صحنه به ذهنم بسپارم. من باید روزهای زیادی رو با این صحنه زندگی می‌کردم.

مردی زیر چراغ پایه‌دار کنار اتوبان، مردی با لباس سیاه تنش، شلوار کتون کرم‌رنگش، با موهای مردونه‌ی کنار زده، با سیگار باریک و کوتاه توی دستش که پشت به من یه چیزهایی رو داشت دود می‌کرد.

موبایلم، موبایلم کو؟! کجای این کیف خراب شده پنهون شده؟! زود، الانه که سیگارش تموم بشه، کجاست پس لعنتی؟ آها، دستم به خنکی بک‌کاورش خورد و طی چند ثانیه‌ی کوتاه این صحنه برای همیشه موندگار شد.

این اولین چیزی بود که من از این مرد با خودم بردم. دست به صورتش کشید، پوفی کرد و بخار گرمش رو تو هوای سرد بیرون ول داد. چرخید، نگاه من هم ‌چرخید روی پاهای چفت شده‌م.

نرو حال من بده.

به خونه رسیدیم بعد از این که علی چهار نخ سیگار رو دود کرد هوا. این جدایی که خواست خودش بود؛ پس از چی حرص می‌خورد؟

رسیدیم، بعد از پرسه زدن تو خیابون‌های سرد و یخ بسته‌ی شهر، بعد از این که با خودکشی احساسم تونستم بغضم رو قورت بدم. دلم برای پشتِ دستِ ضرب دیده‌م می‌سوخت، دلم برای از دست رفتن زندگی یک ساله‌م می‌سوخت. اصلا کارِ امشب من فقط سوختن و ساختن بود. دلم از تموم ناملایمات زندگی پر بود؛ ولی تا رسیدن به خونه صبر کردم، با رسیدن‌مون با وجود اون هوای سرد با لباس تو حموم چپیدم.

دیگه صبر نداشتم، دیگه طاقت نداشتم، شدیدا به یه مُسکن قوی احتیاج داشتم که اون هم دوش با آب گرم حمام بود. آبِ گرم رشته‌های عصبیم رو آروم‌تر می‌کرد، می‌ذاشت بدون دغدغه برای از دست دادن زندگیم اشک بریزم. تا اون‌جایی که خالی شدم، سبک شدم.

حوله‌پیچ بیرون زدم؛ علی تو دستشویی مشغول مسواک زدن بود. از غیبتش استفاده کردم و سمت اتاق خواب دویدم.

romangram.com | @romangram_com