#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_141
دیگه طاقت نداشتم یه غریبه بخواد حرف من رو اینقدر رک و راست به مرد مغرور کنارم بزنه، دست سمت پخش بردم تا خاموشش کنم که خیلی جدی و محکم گفت:
- دستش نزن.
لجبازی کردم، حرف گوش نکردم. حریصانه میخواستم دکمهی آف رو فشار بدم، به محکمی فشاری که بهم آورده بود.
- میگم دست نزن.
- من هم میگم سرم درد میکنه.
دست جلوتر میبرم که دستش مانع میشه دکمه رو لمس کنم. لج کردم، عصبی شد و باز برای دوم با دست سنگین و محکمش پشت دستم زد.
- بهت گفتم دست نزن.
دستم سوخت... لرزید؛ ولی چشمم به جاش اشک ریخت. فقط و فقط یه قطره، یه قطره که چکید روی پای چفت شدهم.
عصبی فرمون رو چرخوند و تغییر مسیر داد، بوقهای مدام پشت سرمون میگفت که رانندههای
پشت سرمون رو حسابی کفری کردیم. یه ماشین از اونها که بهش میگن شاسی بلند کنار به کنارمون میاومد، به علی علامت داد که شیشه رو بده پایین. علی اطاعت کرد.
- ها، بله؟
این مرد من انگاری از همه طلبکاره.
- یابوسواری میکنی؟ یا گاوی میخوای سرت رو بندازی بری تو طویله؟
romangram.com | @romangram_com