#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_137
- الان.
بـ ـوسهای به مزار مامان و بابا زدم. قصد ایستادن داشتم، پاهام خواب رفته بودن و ایستادن سخت و دشوار. ناگهانی دستی از زیر بغلم تمام هیکلم رو بالا کشید. عصبی بود، کلافه بود، خشمگین بود، صاف که ایستادم دستش رو از دستهام کشید، دیگه همین هم برام زیادی بود؟
- سوار شو.
روزها میشد که اون متکلم وحده شده بود. چرا اینقدر سرد و خشک؟ چرا اینقدر ساکت و بیحرف کنار هم تو ماشینِ گرم نشستیم؟
سوار شدم. با سنگینی قلبم، با بغض تو گلوم. سرعتش زیاد بود. بیهدف و بیمقصد اتوبان رو متر میکرد. گردنم رو تا جای ممکن سمت مخالفش به روی خیابون چرخونده بودم. میدونستم و زیرچشمی مطمئن شده بودم علی هم غرق در افکار و رانندگیِ خودشه. شاید باید از همین امشب که دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم از هم جدا میشدیم.
صدای بلند پخش روی سرِ پر دردم بیداد میکرد. امید داشتم با پایان آهنگ نصفهی قبلی، پخش خاموش بشه؛ ولی با پایانش صدای خوش آهنگ هوروش بند بلند شد. دو سه روزی میشد نیلو این آهنگ رو برام تو تلگرام زده بود و من امشب با دقت بیشتری گوش دادم.
« داری ازم دور میشی تو دل میکنیو
تو که خوب میدونی که جون منیو
چرا میذاری که واسم سخت بشه این زندگیو
تو که حرفامو نمیفهمی و بردی دلمو
بیا واست تنگ شده قلبم طفلکی دل عاشقه خب
هر کاری کردن که بگیرن جاتو تو دلم نشد
نفهمیدم چی شد که راهم سمت چشمای تو
romangram.com | @romangram_com