#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_136

آره خودش بود. مامانم، زنی که حتی زیر خروارها خاک می‌تونست من رو آروم کنه، باید بهش سر می‌زدم، باید آروم می‌شدم وگرنه از این همه حجم دلخوری و حقارت، روانی می‌شدم. بی‌مکث بدون اتلاف ثانیه‌ای پالتوی سیاه و بلندم رو دور خودم پیچیدم، شال سیاه رنگ رو روی موهای خرمایی‌م جلو ‌کشیدم. وای چه صورت بی‌رنگ و روحی، بدون برقی از زندگی.

چه خوب که علی نیست، گور بابای آقای یوسفی، شاید حداقل پشت در دزدانی باشن که آرزوی داشتن من رو داشته باشن، نه علی که روزشماری می‌کرد برای طلاق دادنم.

رفتم و اصلا اهمیت ندادم کسی پشت سر مراقبم هست یا نه. چه بهتر که دزدیده می‌شدم، زجرم می‌دادن؛ ولی آخر سر با گرفتن جونم که راحتم می‌کردن. نه مثل علی که فقط با رفتارش زجرم می‌داد؛ ولی این‌جا هم شانس نیاوردم و بی‌هیچ خبری با اولین دربستی رسیدم بالای سرِ گور سرد و خاک‌گرفته‌ی مادر و پدرم.

نه آبی نه گلابی، نه گلی نه خرمایی برای خیرات، چه اولاد بی‌وفایی شدم من، من تنها دلخوری‌هام رو براشون آورده بودم، تنها ره‌آورد من همین بود و بس.

سلام دادم، نه پدرم و نه مادرم هیچ کدوم جوابم رو ندادن، قهر بودن باهام؟ دلخور بودن ازم؟ من که این حرف‌ها حالیم نبود. گفتم از اول تا آخرش رو، هق هق می‌کردم از دوری‌شون؛ ولی گله کردم از دامادشون که داشت من رو بین این جماعت گرگ‌صفت تنها و بی‌کس ول می‌کرد. شاید من از درد بی‌کسی بیشتر از طلاق گرفتنم می‌سوختم. براشون گفتم از فردا یه مطلقه میشم که عالم و آدم بهش نظر دارن، از فردا برمی‌گردم خونه‌ای که مامان می‌گفت "بابات این خونه رو با هزار دل‌خوشی با هزار امید و آرزو خرید " اشک تمام صورتم رو خیس کرده بود که بهشون گفتم جرات ندارم به پدرشوهر و مادرشوهرم چیزی بگم، می‌ترسیدم از این که من رو مقصر بدونن، سرزنشم کنن.

اون‌قدری گریه کرده بودم که چشم‌هام تحمل این همه واحد دردِ یک‌جا رو نداشت، دیگه به گزگز کردن افتاده بودن، درد پرفشاری تو پیشونیم ریخته بود؛ چرا که از صبح که به سمت گورستان راه افتادم اشک تنها همدمم بود.

چه جالب و جادویی، همه چی با هم دست اشتراک داده بودن. فردا با طلاقم شمع تنها امید زندگیم فوت می‌شد. دیگه هیچ دل‌خوشی برای ادامه‌ی زندگی نبود. افسردگی داشت مرحله به مرحله من رو می‌بلعید. چه‌قدر بالای سر گور سردِ مامانم ضجه زدم که درمون نشد، کاش براش از همه چی گفته باشم.

انتظار بی‌خودی بود، آخه کدوم آدم عاقلی برای مردگان، گورستان رو چراغونی می‌کرد؟ کِی خورشید این‌قدر زود از همه چی دل کند و رفت؟ کِی ستاره‌ها تو آسمونِ شب سوسو زدن؟ چه‌طور تا الان هیچ ترسی به جونم نیفتاده بود؟

نور کمی از کناره‌های خیابونِ اصلی اطرافم رو روشن کرده بود، دیگه وقت خداحافظی بود، باید می‌ذاشتم مامانم کنار بابا کمی آروم بگیره. امروز عجیب سرش رو به درد آورده بود. بینی‌م رو بالا کشیدم، با آه و حسرت اسمش رو از روی سنگ سرد و سیاه خوندم " زهره "

- یلدا؟

ترسم از بودنش در کنارم نبود، ترسم از تنهایی و یهویی صدا زدنم بود. نگاهش کردم، نور کمی به صورتش تابیده بود؛ ولی با همون اندک نور، خشم تو نگاهش به جونم رو دیدم.

- خداحافظی کن بریم.

از کجا تونسته بود پیدام کنه؟ من که بی‌خبر زده بودم بیرون. اون که قرار نبود تا چند روز آینده پیداش بشه!

با سردی بهش جواب دادم.

romangram.com | @romangram_com