#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_135
«حتی اگه از این بیرحمترم بشی چی میشه باز بیای بالو پرم بشی
با اون دله سنگت یه روزی قول دادی جونه دوتاییمون نذاری تنها شیم»
مگه بلهای که سرِ سفرهی عقد گفت معنیاش همین نمیشد؟ که نه من تنها بشم نه خودش!
«ببین شدم باز اونی که تو میخوای چشمام به راهت بیخوابه تا بیای
منو زندونی کن بازم تو قلبه بی رحمت حتی دروغ باشه بگو منو میخوای»
چه خیال خامی داشت شری ام ( خوانندهی آهنگ)
چیکار کنم؟ نگاهی به اطراف کردم، چی رو ببرم؟ کجا ببرم؟ من هنوز خودم در به در تو این روزها مونده بودم، دیگه چی رو کولِ خودم کنم و بکشم؟
شک نداشتم محتویات پاکت هر چی باشه برای من آرامش نمیشه. به عنوان یه دوست؟ مسخره نیست؟ اصلا منطقیه؟ من میتونم ببینمش و یاد شبهای گرممون نیفتم؟ میتونم صداش بزنم و یاد شیطنتهای پنهانیاش نیفتم؟ چه حرف احمقانهای، دوستی با کسی که شبها رو کنارش سر رو بالش میذاشتی؟ دوستی با مردی که زن شدن رو باهاش تجربه کردی؟ علی حالش خوب بود؟
مثلا زنگ میزدم میگفتم دوست جون بیا لولهی بخاری، شیلنگ گاز، پمپ کولرم رو سرویس کن؟ این کار رو حتی تعمیر کارها بیمنت نمیکردن؟ اصلا امروز چندشنبه است؟ شنبه؟ نه دیشب بیستوسی گفت فردا یکشنبه.
مگه مهم بود چندشنبهست؟ مهم این بود من از اون ساعت به بعد دیگه زندگی نکردم به مثال دیوونهها نشستم دقیقهها وساعتها رو دونه انداختم. تا چشم باز کردم شد صبح دوشنبه و من تنها همین یک امروز رو مهمون خونهم بودم.
علی از دیشب بیرون زده و من به انتظارش نبودم، اگه میاومد همه چی تموم میشد، پروندهی زندگی یک سالهم بسته میشد.
فقط میدونستم حالم اصلا خوب نیست. درد جسمی نداشتم؛ ولی به شدت تمام روحم زخم خورده و در عذاب بود. نه تجویزی داشتم، نه نسخهای. فقط درد میکشیدم، داشتم میسوختم از راحت برخورد کردنِ علی، راحت کنار اومدنش، از بیتفاوتی و بیخیال طی کردنش، چهطور برای علی این قدر راحت بود هضم جدا شدنمون.
داشتم میسوختم از بحث کوچکی که باز کردم و به این بزرگی رسید.
romangram.com | @romangram_com