#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_134
زبونم سِر، دستهام سست، حالت تهوع تا پشت بینیام اومد، زلزلهی شدیدی همهی احساسم رو آوار کرد و اما غرورم جلوی طغیان تمام احساساتم رو سد زد.
نشسته بود، منتظر جوابم بود که خیره شده بود به چشمهام؟ باید میگفتم تو که تمام کارهات رو کردی رفت، تو که... تو که... اگر دهن باز میکردم فقط داد و اشک بود که میزد بیرون.تحقیر بشم تا کجا؟
اون من رو نمیخواست و هیچ اجباری نبود، اون دلِ کنارِ من موندن نداشت. با سر سنگینشده از دردم
جواب " باشه " دادم. نگاه از من زلزلهزده گرفت و پاکتی رو روی میز گذاشت و رفت.
و صدای محکم در خروجی.
پاکتی که من هیچوقت برش نداشتم، برام بعد از اینجا چیزی مهم نبود. من ... چیکار کردم؟ هیچی،
فقط تونستم پلیر گوشیم رو باز کنم، با لمس دستهام بالا و پایین کنم لیست آهنگهام رو، پلی کنم، گوشی رو قفل کنم و دو دستم رو تکیهگاه سر دردناکم کنم.
«خندهم میگیره حالمو میپرسی چند وقت یه باری، بس کن نامرد بی احساس مگه دلم داری
تو بِکن برو نه نپرس حالم خوبه، آتیش زدی زندگیمو شدی آدم خوبه
دلت دست غریبه ها وله، افتادم از پا زندگی ندارمو این نفسایه آخره
بالو پرم بودی یه روز حالا دلت دست غریبه ها وله، افتادم از پا زندگی ندارمو این نفسایه آخره
کاشکی بیای قوله الکی باز بدی شاید یه شب خوابم بره
نه تو دلواپس نشو راحت برو آروم دلم جون میکنه»
شما که نشنیدین در رو با چه شدتی بست، ندیدین چهطور قلبم لای در موند. اشک تمام صورتم رو زینت داد به برقش، به گرماش.
romangram.com | @romangram_com