#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_133
- گفتی با من زندگی نکردی. درسته؟ ( چهقدر این مرد کینهتوز بود) خودت هم خوب میدونی من هم زیر دست سرهنگ و سردارهای سر کارم هستم، مسئولیتِ من در برابر کارم کمتر از مسئولیت زندگی نیست ( کدوم زندگی؟) نمیتونم کارم رو کنار بذارم؛ ولی ...
- من رو خیلی راحت میتونی کنار بذاری. درسته؟
- به شکل کنار گذاشتن بهش نگاه نکن، نمیخوام با پایبندی به من از کار بیرون، رفت و آمد یا حتی سفر رفتن محروم بشی (به اسم من به کام خودش) تو اون شب رو کلی آسمون و ریسمون به هم بافتی که از دست این زندگی خلاص شی؟ غیر از اینه؟ یلدا... یلدا به ارواح مادرت حرف زدی نزدی، گریه کردی نکردی.
جوابی ندادم یعنی نداشتم که بدم. من چی میخواستم و چی شد؟ خدایی کی باورش میشد به این سرعت؟
سرِ چی؟ سرِ یه گلهمندی کوچیک من؟ بهانهاش بود به خدا بهانه بود. ادامه داد:
- برای سهشنبه ساعت نه صبح وقت محضر گرفتم، مدارکاتُ جمع و جور کن...
دستی به اطراف باز کرد.
- ... هر چی هم دوست داری با خودت ببر...
نیازی به بخشش نبود، تماما جهازی بود که هنوز اقساطش داشت از فیش حقوقیِ پدرم کم میشد.
- ... میمونه مهریهت ...
چه مهری؟ مهری که بیهیچ عوضی بهش دادم؟
- ... میدونی که نمیتونم همه رو یک جا بهت بدم ،کارتی رو که به اسم خودم هست رو بردار، سعی میکنم هر ماه معادل پول یه سکه رو به حسابت بریزم (آخ دلم) طلاق میگیریم؛ ولی میتونی رو من به عنوان یه دوست (کاش کشیدهی محکمی از دستهای سردم میخورد) که هرکاری داشته باشی میتونی روش حساب باز کنی و...
دیگه نشنیدم. یخ بستم، لرزه از اعماق وجودم داشت شروع میشد و به تمام بدنم سرایت میکرد. آخرش دستم رو ول کرد، دستهای رو که زیر میز کشیدم تا لرزشش، نگاه ترحم آمیز علی رو شکار نکنه. از شوک این خبر هولناک و ناگهانی بود که چشمهام داشت خیس میشد. چشمهایی که با نگاهی مبهوت به دهن علی دوخته شده بود. سر درد عجیبی داشت به تمام سرم حملهور میشد. کجای دنیا خبر بد رو اینجور به آدم میرسونن؟
romangram.com | @romangram_com