#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_132
- نه که نکردم، تو کی بودی که من وقت کنم زندگی کنم؟
- بعد از طلاقت زندگی کن.
باز گفت، باز اون کلمهی منفور به زبونش اومد. اون من رو طلاق میداد، شک نداشتم. گفت و لب بست،
گفت و دستش رو از تنم کشید، گفت و چشم بست. از بهت چشم گشاد کردم " همین ".
از اون شب طولانی بود که افتادم سر لج، از اون شب بود که برای خودم هم تکرار کردم " اگه اون من رو نمیخواد دلیلی نداره آویزون شدن " اون بالاخره سرِ علاقهی من رو میسوزوند. از اون شب بود که تخت من به دو قسمت مساوی تقسیم شد. کاش مادرم بود تا برای زندگی سردم نسخهی گرم میپیچید.
بغض داشتم به بزرگی تنم. حس کنار گذاشتنم از سمت مردی که عاشقانه میخواستمش خوره شده و به جونم افتاده بود. این چند روزِ گذشته به اندازهی سالی کش اومده بود و تمام این روزها غصه تنها خوراک من بود.
علی میخواست من رو از رنج و غصه نجات بده؛ ولی انگاری من هم زیاد مایل نبودم، اون از کوچیکترین بهانهم، بزرگترین آتو رو گرفت. در عرض یک هفته آنچنان همهچی به سمت و سوی دلخواه علی چرخید که من رو حیرون و انگشت به دهن سرِ جام نشوند. بعد از اون بود که روز به روز نسبت به هم سرد و سردتر شدیم. اون من رو نمیخواست و من هم هیچ تلاشی برای کسی که قلبش با من نبود نمیکردم. هرچند من این رو نمیخواستم، من تنها کمی محبت زبونی میخواستم، کمی حمایت، کمی زندگی بدون دلواپسی؛ ولی افسار زندگی به دست علی افتاد و اون همه چیز رو به نفع خودش تموم کرد.
تا دقایق آخر امید به پشیمون شدنش داشتم، امید به بازگشتش، تا دقایق آخر جرات نکردم لب باز کنم و یک کلمه برای نیلوفر بگم قراره چه به سرم بیاد. هر روز زنگ میزد، پیله میکرد، فحش و دری وری میگفت که "یلدا یه چند روزه تو چت شده؟" چی میگفتم؟ میگفتم شوهرم یه هفتهای میخواد طلاقم بده؟ میگفتم خیلی ناگهانی بیهیچ بحث و جدالی فهمیدیم با هم نمیسازیم؟
اون قدری پیله کرد که تنها گفتم "از کار علی ناراضیام". دوستم، کسی که برام مثل خواهر بود خبر نداشت، از هیچی خبر نداشت. یادم بود تعریف کرد وقتی با محمودخان سرِ دخالتهای بیجای مادرش بحث شدیدی کرده بود و بیهوا از دهنش پریده بود "پس من رو طلاق بده" محمودخان همون جا سر بحث رو سوزونده و تنها یه کلمه گفته بود "پشت گوشت رو دیدی طلاق گرفتن هم میبینی". مرد من کجا و مرد نیلوفر کجا! اون به زور نیلوفر رو وادار به موندن کرد و این، من رو به زور داره بیرون میکنه. خوش به حال نیلوفر.
این روزها حضور علی تو خونه پررنگتر شده بود و ساعات کمتری رو بیرون میگذروند و وقتی خونه بود خودش رو یه جوری با کتاب و روزنامه که دیگه کسی دست نمیگرفت، یا با گوشی و تیوی سرگرم میکرد. گاهی نگاه سنگینش به روم عذابم میداد؛ ولی من میترسیدم سر عقب بیارم و نگاهش کنم تا غرور یخی و کاذبم آب شه. این خصلت من بود به چیزی یا کسی که من رو نمیخواست آویزون نمیشدم، حتی اگه برای داشتنش جون میدادم.
حدس میزدم اگه لبخند گرمی بزنه تمام این چند روزِ سخته گذشته رو خواهم بخشید؛ ولی من هیچ وقت به پشت سرم نگاه ننداختم. سر ظهر بود، تازه صدای اذان طنینانداز کوچه و خیابان شده بود و من توی آشپزخونهی کوچیکم مشغول تدارکات نهار بودم.
- یلدا؟... یه لحظه بیا بشین.
قلبم ازسر جاش سر خورد، لحنش سرد و محکم بود، درست مثل روز اولی که ازم خواست از جلو راهش برم کنار.
قاشق رو کنار قابلمه گذاشتم. به لباس زرد رنگم دستی کشیدم، نم دستم رو به کنارهی شلوارم دادم و روی صندلیِ میز دونفرهمون نشستم. دلم گواهی بد میداد، تمام بدنم به تصرف دلشوره دراومد؛ چرا که اخم داشت، بیحوصله بود و خیلی زود رفت سر اصل مطلب.
romangram.com | @romangram_com