#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_130

قلبم چنان جا خالی داد که شک نداشتم علی مردِ سنگین وزن چسبیده به تنم رو تکون داد. تیر خلاص رو زد، حرف دلش رو زد، سنگ زد به شیشه‌ی وجودم.

- ولی چی؟

- احساسم نسبت به روز اولی که دیدمت...

سیر شده، شک نداشتم، خیلی خفه و بی‌احساس برای دونستن واقعیت لب زدم.

- ازم سیر شدی. نه؟

- سیر؟ آدم‌ها از احساس هم سیر میشن؟

این مرد امشب چه‌اش بود؟ دیوونه شده بود و داشت من رو هم دیوونه می‌کرد؟ چرا تو پرده حرف می‌زد؟ چرا رک و راست نمی‌گفت. ازم چه می‌خواست؟ رفتن یا موندن؟

من رو محکم‌تر به خودش نزدیک کرد، این یعنی بمون؟ چه خوب که چهره به چهره نبودم. قلبم آروم آروم داشت به حالت طبیعی خودش برمی‌گشت، انگاری خطر رفع شده بود، چه راست گفتن ترس برادرِ مرگه.

چه‌قدر ترسیدم وقتی اولین جمله‌هاش رو شنیدم، یه ازدواج بدون هیجان قبلش، کارهای روتین و با عجله، می‌شد که به یه خواستن پر شور از طرف علی تبدیل بشه؟ نیش می‌زدم تا زهری قلب پاک رو آلوده نکنه.

- قبول دادخواست طلاقم از صدقه سر همین احساسته؟

- یلدا من نمی‌تونم کارم رو عوض کنم، تو هنوز سنت برای درک این مسائل کمه.

- ولی من رو مثل آب خوردن عوض می‌کنی. اصلا کی گفت کارت رو عوض کن؟ ببینم دقیقا باید چی رو درک کنم؟ مگه روز اول سن و سال من رو نمی‌دونستی؟ مگه مامان خدا بیامرزم اصرار نداشت یلدا هنوز بچه‌ست؟

- تو هم همین نظر رو داشتی؟

این مرد مرموز می‌خواست با بازجوییِ من به چی برسه؟ چه می‌گفتم که امشب تموم بشه و بگیرم بخوابم؟

romangram.com | @romangram_com