#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_129


قهر نبودم؛ ولی جوابی برای دادن به زبونم نمی‌اومد، دلخور بودم، شدیدا دلخور بودم. کلمه‌ی طلاق و شخص بیان کننده‌اش سیاهیِ سنگینی رو به مغزم کشیده بود، تمام سرم پر بود از همین یک کلمه "طلاق" . کاش می‌ذاشت این شش شب سخت دستی به صبح بده، کاش می‌ذاشت.

- دیدی چه‌قدر لاغر شدی؟ حس نمی‌کنی لباس‌هات چه‌قدر برات گشاد شدن؟ دارن تو تنت زار می‌زنن. با چه‌قدر غصه اون همه چربی رو آب کردی؟

لاغر شدم؟! من تازه امشب توجه کردم کمی لباسم برام گشاد شده، تو آینه باید این رو می‌دیدم؟ این حرف‌ها چه ربطی به بحث ما داشت؟ من چی گفته بودم و اون چی جواب داده بود! الان تنها قضیه‌ی مهم لاغری یا چاقی من بود؟

علی هم می‌دونست من اراده‌ی رژیم ندارم؟ علی مردِ سنگ‌دل من می‌دونست چه‌قدر از نبودنش بی‌اشتها شدم؟ می‌دونست چه‌قدر از وعده‌های غذایی من به سبب نیومدنش ناخواسته حذف شد؟

- چرا فکر می‌کنی تو زندگی من جا نداری؟

چون که هیچ‌وقت نگفته بود، چون که هیچ‌وقت نگفته بود با چه حسی به خواستگاریم اومد، باید می‌گفت من براش کی‌ام؛ چی‌ام.

- تو اصلا به من حسی داری؟

- من به اون یلدای تپلیِ دوران دبیرستان حس داشتم؛ ولی...

چرا امشب همه‌ش حرف‌های بی‌ربط می‌زد؟ چرا داشت چرت و پرت می‌گفت؟ من چه می‌گفتم و اون چی میگه؟

من هنوز هم دلخور بودم، هنوز هم عصبی.

- ولی چی؟ چی عوض شده به غیر از هیکل گنده‌ی من؟ من نهایتا چهار پنج کیلو کم کرده باشم.

اشکال نداره اگه کسی از بحث ما خنده‌ش بگیره.

- احساس من، افکار من.


romangram.com | @romangram_com