#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_128

- باشه ... باشه... اصلا حرف نمی‌زنم.

خودم ‌چرخیدم اما تمام اعضاء و جوارح تشکیل دهنده‌م پیشش جا موند، کاش تو این سوز زمستون تی‌شرت حتی شده نازکش رو می‌پوشید. خاک بر سر قلبم. اون چه‌طور می‌تونه من رو به این راحتی ول کنه؟ طلاق دادنم، از من گذشتن به این راحتی‌هاست؟ باز من و تخت خوابِ به هم ریخته. گوشی دستم رو از حرص کنار میز آرایش پرت کردم، بذار خرد بشه مگه چی می‌شد؟ مگه فرق امشب بودنش با شب‌های نبودنش چی بود؟

دلم نمی‌خواست به وجودش تو اتاق اهمیت بدم؛ ولی قلبم نمی‌تونست آروم بگیره، هر چند قلبم از حرف سنگینش، سنگین بود.

کاش با دراز کشیدنم، با رو برگردوندن ازش همه چی می‌خوابید، همه چی درست می‌شد.

این چه بحثی بود که بی‌نتیجه تو اوج دل شکستگی من ول شد؟ این همه سر و صدا برای هیچی بود؟

یا برای این‌که علی بتونه حرفش رو بزنه؟ اون به خواست دلش رسید؟ طلاق؟ یعنی گفت تا من هم بهش فکر کنم؟

اگه طلاق دادنم؛ اگه از من گذشتن به این راحتی‌هاست؛ چرا گوشه‌ی راست تخت از اون هیبت مردونه

سنگین شد؟ دلش به حال چیه من سوخت؟ به حال بی‌پدری و بی‌مادریم؟ به حال صورت سرخ شده‌م از سیلی سختش؟ یا به حالِ آوار خراب‌شده‌ی تنهایی به سرم؟ یا مظلومیتم؟

چرا وقتی جای من توی این زندگی ثبات نداشت این بوی خوش، این گرمای جانگداز تنش داشت بهم نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد؟ اگه برای جدا شدن از من آمادگی جسمی و روحی یا حتی فکری داشت چرا جسمش به روم سنگینی می‌کرد؟

چرا نمی‌تونستم هیچ عکس العملی مثل پس زدنش نشون بدم؟ چرا بین دو راهی قلب و مغزم گرفتار مونده بودم؟

چرا این همه تضاد برام قابل هضم نبود؟ چرا به سیلی که خورده بودم فکر نمی‌کردم؟ چرا برای تلافیش پسش نمی‌زدم؟ چند تا زن مثل من سیلی می‌خورن؛ ولی باز آغوش همسرشون رو ول نمی‌کنن؟ اعتیاد به دوست داشتنِ کسی بدترین نوع اعتیاد بود. چرا داشتم بهش فرصت می‌دادم؟ که چی رو توضیح بده؟ چی رو جبران کنه؟

- خودت رو تو آینه دیدی؟

چه سوالی بود که آروم و خفه پرسید؟ چه ربطی به بحث بی‌حاصل ما داشت؟ من نیازی به انعکاس حس‌های بدم نداشتم.

آره، دیده بودم، بارها و بارها، صبح به صبح، عصر به عصر، چه چیز خاصی رو باید محک می‌زدم؟

romangram.com | @romangram_com