#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_127
ساعت یک بامداد بود، چرا اهمیت ندادم به این زمان؟
داد زدم، درست رو به روش. درست چشم تو چشمش با تمام عصبهای لرزونم.
- منِ بچه وسط زندگی تو چه غلطی میکنم؟
چهطوری جواب این همه گلهی منو با یه جمله میداد؟ من این همه رجز خوندم.
هیچ کدوم نمیذاشتیم دیگری حرفش رو تموم کنه.
- از روز اول بهت گفتم...
- آره گفتی تو اطلاعات کار میکنی؛ ولی نگفتی مجبورم یه شب در میون، یه هفته در میون دیوارها رو خیره نگاه کنم، نگفتی از ترس جونم حق بیرون کار کردن رو ندارم، لعنتی نگفتی مامانم میمیره و من تک و تنها میشم، نگفتی نیلوفر هم...
- نمیخوام زندگی با من اینقدر بهت فشار بیاره، نمیخوام تو عذاب زندگی ...
- من هم نخواستم با طلاق من رو از این عذاب بکشی بیرون.
وای یلدا، یلدا از دست تو، منت نکش، اون قبلا به طلاق فکر کرده. ببین جوابت رو چهطور با یه جملهی کوتاه میده. وای یلدا خاک بر سرت، جمع کن، خودت رو، احساست رو، عقل و شعورت رو. منت نکش یلدا.
- داد هم نزنی خیلی خوب میشنوم.
داد نزن یعنی حرف نزن؟ یعنی تمومش کنم؟
به ثانیه نمیکشه که اون همه آتش فوران کرده از جونم دود میشه میره به هوا، تمام سرخوردگیهام آروم میشن، نسیموار از کنار طوفان میگذرم،این چیزی بود که علی میخواد.
romangram.com | @romangram_com