#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_125
- خب چرا زودتر نخوابیدی؟ حالت خوبه؟ یلدا با توام.
امشب تمام من اسلوموشن بود، آروم سرم رو بالا آوردم، موهام فرفریام اطرافم پخش شد. دوگوی قهوهای رنگش، روبهروی سیاهی چشمهام منتظر جواب بود؛ اما من فقط نگاه میکردم، به دو گوی قهوهای رنگش، به موهای بارون خوردهش. چهقدر دلم برای عضلات پیچیدهی درهمش، برای این فرمِ بدن رزمیکار بیتاب بود و ضعف میرفت؛ ولی من لبریز شدم از صبر، از تنهایی، از ترس ناتمام، از انتظار بیانتها. خاک بر سر قلبم.
چونهی سردم رو بین دستهای سردش گرفت، محکم پرسید.
- چته؟
کمی تعلل برای جواب، چونهم رو ول کرد، برگشت سمت کمد، داشت کلت کمریش رو بالای سر کمد جا میداد.
- از زندگی خستهم.
به آنی قدمهای محکمش سست شد، دیدم، به خدا قسم تو همون تاریکی دیدم. میون مسیر کوتاه بینمون ایستاد، نورِ ناگهانی چشمم رو زد.
- از اولش بگو.
و گفتم، تمام دردهای جوندهی روح و جسمم، همه رو خیلی آروم و آهسته به جونِ خسته از کارش تزریق کردم.
- خستهم از این بیخبری، از این نگرانیِ مداوم، از این تنهایی، از این رفتنهای بیبرنامه، از اومدنهای
بی وقت، از غذاهایی که به عشق تو میپزم ولی با جای خالیت شریک میشم، از بیکاری تو خونه موندن، علی بین دیوارها دارم له میشم، کم آوردم، دیگه ظرفیتم تکمیل شده، دیگه نمی...
- اگه اینقدر برات سخته با دادخواست طلاقت موافقت میکنم.
شوک شدم، جا خوردم، خودم نه... قلبِ بیچارهم، اونی که از اول پیِ همه چیز رو به تنش مالیده بود، اونی که پادرمیونی کرده بود برام. مشکل به این بزرگی داشتم و نمیدونستم؟ این قدر اوضاع زندگی من بغرنج بود؟ اون قدری که نیاز به جدایی داشت؟ مشکلی که تنها راه حلش همین بود؟ از کِی داشت به این موضوع فکر میکرد و من گمان میکردم با علاقه به من داره روزها رو میگذرونه؟ چرا امشب دستش آتو دادم؟ چرا یه جملهی کوتاه من شد پیراهن عثمان؟ چی جواب بدم؟ به اینجاش فکر نکرده بودم، از کجا و به کی بگم؟
romangram.com | @romangram_com