#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_124

برای خودم کارت شارژی هدیه گرفتم، با شارژ شدنش شماره‌ی خاموش شده‌ی علی رو گرفتم، باز صدایی که تا مرز از حرص جون دادن من رو پیش می‌کشید. "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد "

دلواپس بودم اون هم تمام این شش روز رو، نگران بودم تمام این شش روز رو، دلتنگ بودم تمام این شش شب رو، اما علی چی؟ اون کجای شهرم مشغول بود؟ خدایا تا کی جرم و جنایت؟ گـ ـناه من این وسط چیه؟ علی چه‌طور بی‌خبر از من می‌تونست ساعت‌ها، روزها یا حتی هفته‌ها به کارش برسه؟ دلتنگم نبود؟ نگرانم نبود؟ نگران اتفاق‌هایی که از اون‌ها برام می‌گفت؟ همون‌هایی که من رو به شدت مرگ ازشون می‌ترسوند.

بغض چسبیده به گلوم رو تند تند قورت دادم، شگون نداشت روز تولدم رو به این شدت اشک بریزم من می‌باید امروز رو شاد باشم؛ چرا که تنها همین یک روز به من تعلق داشت... و نشد، نتونستم اون‌طوری که دلم می‌خواست روزم رو بگذرونم، کاش حداقل می‌تونستم کنار گور سردّ مامانم بیست سالگیم رو جشن بگیرم. چه فایده‌ای داشت اگه برای تولد علی همسرم که دقیقا سه روز بعد از من بود تدراک می‌دیدم؟

زمانی که حتی مشخص نبود خودش رو هم می‌بینم یا نه، مشخص نبود روز تولدش رو کجا و کنار کی سپری می‌کنه، من هیچ شانسی برای داشتنش تو اون روز نداشتم.

گرسنه بودم؛ اما هیچ کشش و رغبتی نسبت به یخچال هم نداشتم و باز خواب، اون مسکن اجباری برای تمام شب‌هام، برای فرار از نبودنِ علی.

تک چراغ سالن رو که خاموش کردم دیدم به همه جا کور شد، چند ثانیه صبر کردم برای عادت کردن چشم‌هام و طی کردن راه اتاق خواب. کورمال کورمال به طور حدسی لباس راحتی‌هام رو از کمد بیرون کشیدم. مگه چه مدت زمانی شده بود که حس می‌کردم لباس‌راحتی‌هام، شلوار‌های چسبونم کمی برام گشاد شدن؟

مدت زمان زیادی شده بود که موهام به حدی بلند شده بودن که تا نزدیکی‌های گودی کمرم گیس می‌شد. اون پیچ و تاب موهام رو باز کردم، رسیدن بوی خوش نرم‌کننده به مشامم حس خوبی رو بهم داد، هنوز کمی نم از حمام بعد ازظهر بین موهام مونده بود، دستی به زیرشون کشیدم و همه رو یه تکونی دادم، مامانم می‌گفت "وقتی موهات خیسه گیس نکن، موهات فرفری میشه" و من همیشه عاشق این فرفری‌ها بودم.

امشب حتی تحمل پذیرایی از نور آبیِ چراغ‌خوابم رو نداشتم، میون تاریکی اتاق‌مون، اتاقی که بارها شاهد تنهایی من و تنها خوابیدنم بود، آروم به تاج پر ابهت تخت کمر زدم. پاهام رو تو شکمم جمع کردم. موهای باز و نرم‌کننده خورده‌م چه آزاد و رها دورم رو احاطه کردن، از خستگیِ بیکاری چونه‌م رو به زانوهای بی‌حرکتم تکیه دادم.

من باز در اوج سرخوردگی، اوجِ بی‌تفاوتی مَردم، نگرانم. کاش مامانم زنده بود، کاش نیلوفر رو کنارم داشتم، کاش این قلبم خودسرانه براش نگران نبود، کاش دست‌هام، آغوش خالی وتهی‌ام، لب‌هام، تمام اعضاء و جوارحم دلتنگش نبود.

من تو زندگی نوزده ساله‌م کمبود زیاد داشتم که با گفتنش فقط تکرار بی‌جا می‌کردم؛ ولی کمبود این عشق، کمبود نبودن علی، برام زخم‌های دردناکی بود که هیچ چیزی براش مرهم نمی‌شد. کاش یکم قانع بودم به کم بودنش، کاش یکم صبور بودم به دیر اومدنش، کاش مامانِ مهربونم قبل از کوچش کمی قناعت رو به مغز معیوبم یاد می‌داد. کاش می‌تونستم برای دلتنگی و دل نگرانیم اشک بریزم؛ اما همین هم دریغا.

صدای آشنای برخورد کلید به قفل در، برعکس هر زمانی که من رو سر شوق می‌آورد، به من پرِ پرواز می‌داد، زمانی که شادمانه پرواز می‌کردم سمت در برای استقبال از شوهرم، همون اندک وسایلِ دست علی رو ازش می‌گرفتم و جاش یه بغل گرم و خسته نباشید تحویل می‌دادم، این بار آرومم نکرد. همه چیز عوض شد، اون هم طی شش روزِ سخت و طاقت فرسا. جز مردِ کم‌رنگ زندگیم کسی در رو یک‌بار باز و بسته نمی‌کرد تا حضورش رو به من ثابت کنه. از چه روزی این قرار صادر شد؟ از روزی که دید با گاه و بی‌گاه اومدنش ترسون میشم، رنگ زرد اولین تشخیص ترسم می‌شد، از زمانی که از حضور یکباره‌ش لرزش به تنم می‌نشست. میون آرامشِ قبل از طوفان، آروم قدم برمی‌داشت، آروم قدم بر می‌داشت میون تاریکیِ افتاده به روی زندگی‌مون. به اتاق خواب که رسید کور سوی نورِ چراغِ کوچه تصویر قاب گرفته‌م رو نشونش داد.

- پوف... یلدا بیداری؟

سر به زیر به صدای تعویض لباسش گوش می‌دادم، کاش قدرت داشتم سرم رو بالا بیارم و تو چشم‌هاش زل بزنم. خیلی آروم، خیلی خفه لب زدم، شنید؛ چرا که سکوت شب هیاهویی نداشت.

- خسته‌م

romangram.com | @romangram_com