#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_123


"هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت عاشق یه پلیس نشین چون هیچ وقت نمی‌تونه کنارت باشه؛ چون دلتنگی میشه کار هر روزت (درست مثل هر روز من) دلواپسی میشه یه قسمت از زندگیت؛ مثل یه عضو از بدنت (درست مثل هر روز من)

هیچ وقت نمی‌تونی حضورش رو تو روزای تعطیلات چهارشنبه سوری و مراسم‌های دیگه حس کنی (درست مثل هر روز من)

هر بار که زنگ بزنه و بهت بگه تو شامت رو بخور من آماده باشم، یعنی ثانیه‌ها اندازه‌ی یک سال طولانی میشن تا سالم برگرده کنارت (درست مثل هر شب من)

عاشق یه پلیس نشید؛ چون شب‌های زیادی رو با صدای گلوله از خواب می‌پرین و میگین خدا رو شکر که خواب بود ( مثل هر هفته‌ی من) و خدا نیاره روزی رو که یکی از رفیق‌هاش شهید شه.

عاشق یه پلیس نشید؛ چون وقتی از گشت از ماموریت برگرده می‌بینی دست‌هاش چه‌طور از زور سوز و سرما قاچ خورده و اون وقت چه‌طور دلت میاد بگی "بریم بیرون یه دوری بزنیم؟ "(درست مثل یک ساله گذشته‌ی من)

عاشق یه پلیس نشید؛ اما اگه شدین محکم باشین، باز هم محکم باشین، چون آخرین دستور نافذترین دستوره."

اشک می‌ریختم؛ چرا که من نتونستم محکم باشم، بند بند متن ارسالی نیلوفر رو با تمام احساسم درک می‌کردم؛ اما جمله‌ی آخرش کار من نبود، درکش کار من نبود. تنها جواب من برای حقیقت بیان شده‌ی زندگی م از زبان نیلوفر اون شکلک گریونی بود که ارسال کردم، شکلکی که دنیایی حرف درش نهفته بود. کاش کمی دقت کنه.

شش روزی که رفتنش رو با یه پیام کوتاه "درها رو قفل کن، مراقب خودت باش) خبر داد می‌گذشت. از این پیامک‌ها به اندازه‌ی یه سالی ذخیره داشتم، نیاز دوباره به ارسال نبود. من چه‌طور عاشق و خواهان مردی شدم که حتی ساعات کارش رو نمی‌دونستم؟ چرا نمی‌دونستم وقتی برای بدرقه‌ش، عمیق می‌بوسمش دیدار بعدی‌مون کی و کجاست؟

چه‌طور نبودنش من رو این‌طور بی‌تاب و ناآروم می‌کنه؛ ولی اون حتی زنگی به من نمی‌زنه؟

تنها حضورش، دلنگرانی‌ش رو اون مرد تنومند کنار خونه برام یادآوری می‌کرد.

" آقای یوسفی برای امنیت تو این‌جاست، کاری داشتی بهش بگو." کاش آینه و کنسول رو جای دیگه‌ای از خونه جا داده بودم تا این چهره‌ی آشفته و به هم ریخته‌ رو حداقل خودم نبینم، کاش کلافگیِ توی چشم‌هام رو خودم نمی‌دیدم.

من دل‌خوش بودم به سالگرد تولدی که می‌خواستم با بودنِ علی، مردِ فراری زندگیم بگذرونم و باز اون تنهام گذاشت.

تولدم رو تنهایی با گریه‌های بی‌وقفه جشن گرفتم، کیکی نبود، شمعی برای فوت کردن نبود، کاش مادرم اسیر خاک نشده بود، کاش مثل گذشته‌ها شاهد با یه کاپ کیک کوچیک این روز رو بهم تبریک می‌گفت، کاش نیلوفر با شال‌های خوش‌رنگی که همیشه برام می‌گرفت امروز رو کنارم بود، کاش زن‌عمو مثال هر سال با کلی غرولند که می‌گفت "وای دختر هزار جا رو گشتم تا بتونم این رو برات پیدا کنم" باز هدیه‌اش رو بهم می‌داد.


romangram.com | @romangram_com