#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_122

رفت. رفتنی شد، وقتی با چشم‌های پر نگاهش می‌کردم، وقتی انگاری دنبال کسب اجازه‌ی زبونی من بود.

این روزها زیادی کم طاقت شدم، از وقتی داشتم تو سرما جون می‌دادم، وقتی تک و تنها مادرم رو خاک کردم.

عصبی، طلبکار، محق در رو باز کردم، با حرص داد زدم.

- برو، برو به بازجویی‌ت برس، من خودم راه خونه رو بلدم، تو که می‌خوای بری دیگه چرا این جوری نگاهم می‌کنی؟

- بیا تا درِ خونه می‌برمت.

- لازم نکرده، زحمتت میشه خودم میرم.

- یلدا بچه نشو.

- بچه عمه‌اته. می‌خوام پیاده برم.

- چشم‌هات رو برای من گشاد نکن!

- دوست دارم، زورم می‌رسه گشاد می‌کنم.

در زانتیای سیاه رنگش رو مثل بغض سنگین گلوم، سنگین و محکم بستم، می‌دونستم دنبالم راه نمی‌افته پس بی‌وقفه و بی‌هیچ انتظاری به سمت مجتمع دویدم؛ ولی نتونستم بی‌خیال نگاه سنگینی بشم که تا دم در مجتمع بدرقه‌م کرد، صبر کرد، ایستاد تا من وارد شدم، بی‌هیچ نگاهی به سمتش در رو بستم و صدای لاستیک ماشینش که بی‌صبرانه رفت، رفت تا شش روز بعد، شش روزی که دیگه من از پیله‌ی خودم در اومدم.

***

و امروز لبریز شدم. از تنهایی، از یکی بود یکی نبودن‌های علی، از یک خط در میون بودنش، از دلواپسی

برای برگشتنش، از ترس شنیدنِ خبر شهادتش. کارد به استخوانم رسید وقتی نیلو با جنبه‌ی طنز این متن رو برام فرستاد، و یه " خاک تو سرت با عاشق شدنت " زد تنگه پیامش.

romangram.com | @romangram_com