#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_121
سر تکون دادم " آره " کنجکاو داشت بهم نگاه میکرد بلکه ادامه بدم که نا امید میشه. باز پرسید.
- مهسا خانوم چهطور بود؟
وای وای از مهسا، وای از زیرکی زنانهش، آی آی از این موجودِ آبزیرِکاه، ببین از چه دری میخواد وارد شه!
حرفش رو برعکس به خوردش دادم.
- تو چیکار به حال مهساخانوم داری؟ (امشب، این زن، عجیب من رو سوزونده بود) تو خبر از حال زن خودت نداری.
تا آخر راه خونه سکوت کرد، آخرش فهمید زورکی به حرف کشیدن هم من رو وادار به گفتن نمیکنه.
نرسیده به پیچ مجتمع صدای رو اعصابِ گوشیش بلند شد، این همراه هیچوقت جوابگوی من نبود.
چرا این وقت از شب دست از سرمون برنمیداشتن؟ مگه مجرمها خواب و خوراک نداشتن؟ کلافه شدم با زنگ گوشیش، چرا که میدونستم یعنی شک نداشتم زنگ بخوره رفتنی شده. کنار زد، مثل هر وقتی که پشت فرمون جواب نمیداد.
- سلام جناب سرهنگ... بله... من گرفتم... من ازش بازجویی نکردم... نبودم... بله قبل از دادگاهش حتما... سلحشور خودش گفت به جرمش اعتراف کرده.
نگاه به چشمهای منِ کنجکاو دوخت.
- جرمش آدمربایی، کودک آزاری، تجاوز به زنهای بیست تا بیست و پنج سال.
قلبم به اعماق وجودم سقوط کرد از نگاه پرهشدار علی.
- صبح برسم خدمتتون؟ قبل از دادگاه بازجویی رو تموم میکنم. جناب سرهنگ لطفا؟
romangram.com | @romangram_com