#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_120
چهقدر شبهای شهرم آروم و بیصدا بود، چهطور این اتفاقاتی که علی ازش میگفت، میتونست بین این سکوتِ جا انداخته بیفته؟ شب یعنی آرامش؛ ولی من حتی تو خونهی کوچیک خودم هم شبها رو آرامش نداشتم.
- گرمت شد؟
به شدت هرچه تمامتر، ابدا، هرگز و هر کلمهای که نخواستنم رو فریاد بزنه، دوست نداشتم حتی یک کلام هم باهاش حرف بزنم.
بلایی که ساعتی قبل سرم آورده بود حتی با دوست داشتنش هم توجیه نمیشد. سعی کردم کمتر تو خودم مچاله بشم، تا شاید از حالتم بفهمه از اون لحظه که داشتم از ترس جون میدادم آرومترم. بوی تندِ عطرش بینیم رو اذیت میکرد.
شک نداشتم میدونست دلم نمیخواد حرف بزنم؛ اما مدام من رو به حرف میکشید.
- خوش گذشت؟
اوم چه خوشی، دیگه از خوشی داشت میزد زیر دلم. جات سبز، باید بودی تا غیظ مهساخانوم رو بهم میدیدی، باید بودی ببینی چه عشوهای برای پسرعموی من و رقیب تو میریخت. جواب ندادم و جواب این سوال هم خیلی مهم و حیاتی نبود که رفت سر سوال بعدی. جایی که میدونستم دوست داره بهش برسه.
- زنعموت خوب بود؟
من خودم هم نفهمیدم امشب زنعمو خوب بود یا نه، نمیدونستم از دیدنم شاد بود یا فقط تظاهر میکرد!
سر تکون دادم که رفت سوال بعدی، این سیاستش مرموز و جالب بود، پله پله تا مقصد. داشت خیلی آروم ازم بازجویی میکرد.
- کیا بودن؟
کیا بودن؟ مگه خانوادهی زنعموم چهقدری جمعیت داشت؟ یک کلام چیزی رو که میخواستی بدونی میپرسیدی.
- میگم یعنی شاهد اینها هم بودن؟
آها بالاخره داشت به مقصد نزدیک میشد.
romangram.com | @romangram_com