#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_119
- بهت گفتم تنها نزن بیرون. گفتم یا نه؟ نشونت دادم اگه حرف گوش نکنی این اتفاق برات بعید نیست.
- دستم رو ول کن نامرد...( با حرص گفتم، شمرده شمرده گفتم) بهت... میگم... دستم رو ول... کن.
کاش میفهمید این در آغوش کشیدنها برام مرهم نمیشه، کاش کمی فاصله میگرفت تا عصبانیتم فروکش کنه.
- ول نکنی داد زدم. بابا نمیخوام بغلم کنی، مگه زوره؟
- داد بزن.
- علی...ولم... کن. ازت مٌتنـ...
- به زبون آوردی نیاوردی!
این کوچکترین لجبازی در حق مردی بود که چوب خط نبودش پر شده بود. با حرص ادامه دادم:
- ازت مُـ...
کاش هیچ وقت با بـ ـوسهش دهنم رو نمیبست، کاش گذاشته بود همونجا، کنار دیوار پر شده از درخت گفته بودم متنفرم از زندگی که برام ساختی. نه زورم به خشمش رسید نه به محبتش. اون کاری رو میکرد که میخواست.
***
بخاری ماشین روی زیاد داشت به بهترین نحو کارش رو میکرد اما من هنوز میلرزیدم،
هنوز بدنم از اون اِعراض ( ترسی که بدن رو به لرزه بندازه) میلرزید، چهقدر مسیر خونهمون طولانی شده بود.
romangram.com | @romangram_com