#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_118

علی کجا بود؟ کجاست تا بگم خسته‌م، کجاست تا آوار دلخوری‌م رو سرش خراب کنم؟ چرا حس می‌کردم دارم می‌بُرم؟ اصلا چرا امشب اومدم اینجا؟ کاش زودتر برگردم، کاش مهسا جای عشوه ریختن زودتر شامش رو تموم می‌کرد تا من زودتر فلنگ رو ببندم. چرا شاهد امشب خوش اشتها شده؟

و گذشت ساعتی که من رو به غلط کردم کشونده بود، ظرف‌های تک و توک شام رو با کمک مهسا شستم. از زن عمو تشکر کرده و فرار کردم، از در زدم بیرون. چرا داشتم زار می‌زدم؟ این گریه از سرِ چیه؟ کسی که بهم حرفی نزد، کسی که بهم بی‌احترامی نکرد، پس من چه مرگم بود؟

چرا شاهد ازم نخواست این وقتِ شب من رو برسونه؟ چرا حتی نپرسیدن با چی برمی‌گردی؟ چرا منِ احمق آژانس نگرفتم؟ چرا به آقای یوسفی زنگ نزدم؟ مگه علی نگفت با یکی از این دو راه برگردم؟ چرا حرف گوش نکردم؟

چه‌طور جرات کردم ساعت یازده شب، تو اون سرما و تنها، بزنم تو کوچه پس کوچه‌های خلوت؟ کاش وزنم کمتر بود تا می‌تونستم سریع‌تر بدوم و خودم رو برسونم سرِ خیابون اصلی. کاش این خیال که یکی پشت سرم قدم به قدم میاد از سرم می‌پرید؛ ولی نه تنها نپرید، بلکه کسی از پشت سرم دست دور دهنم پیچید و من رو گوشه درخت‌های چسبیده به پیاده رو کشوند. امکان نداشت کسی دست و پا زدن من رو این‌جا ببینه، از ترس نفس هم نمی‌کشیدم، از سرما نبود، از ترس بود که می‌لرزیدم. هیچ فایده‌ای نداشت اون همه دست و پا زدنم، اون حجم پشت سرم قوی‌تر از این حرف‌ها بود، هیچ ثمری نداشت اون داد و فریاد‌هایی که سعی داشتم از زیر دست‌های چسبیده به دهنم بزنم و تنها حاصلش صداهای خفه‌ای بود که تنها به گوش خودم می‌رسید. نه... نه... نباید کم می‌آوردم، خدایا کمی تحمل...

چه‌طور میشه یه نفر این قدر زور و توان داشته باشه؟ خدایا علی کجا بود؟ کی به گوشش می‌رسه غیب زدنم؟

این کسی که دور دهنم رو سفت و سخت گرفته از همون‌هایی بود که دنبال هویتم می‌گشت؟ زور من به قاتلم، به کسی که من رو دزدید نمی‌رسید، کم کم داشتم تسلیم می‌شدم، چاره‌ای نبود، کاش هیچ‌وقت امشب رو بیرون نزده بودم، علی کجا بود وقتی من از ترس و ناامیدی دست و پام شل شد؟ کجا بود وقتی من سر تسلیم فرود آوردم؟

کاش یکی بود تا بهش می‌رسوند من برای موندن آخرین توانم رو خرج کردم، کجا بود تا ببینه دیگه توان همون دست و پا زدن رو هم ندارم؟ کاش قبل از مردنم یک بار دیگه دیده بودمش، چه خوب که با خاطره‌ی خوب از من جدا شد، چه خوب که امشب رو باهاش دعوا نکردم، من تابع تقدیر شدم. دست یخ بسته‌م رو از دست سنگین اون مرد که عطر تندی زده بود برداشتم، دستم به شدت کنارم سقوط کرد، گردنم خسته به دست‌های قاتلم تکیه زد، پاهام کنار هم آروم گرفتن، من داشتم می‌رفتم پیش مامان و بابام، هر چند برای دل کندن از علی آماده نبودم. قاتلم فهمید من کم آوردم، فهمید دیگه امیدی برای نجات ندارم، فهمید که خیلی تیز و فرز من رو تو فضای کوچیک درست کرده‌ی بین دست‌هاش چرخوند. چشم‌هام به بزرگترین حد خودش رسید. پوزخند می‌زد، به چی؟ به حماقتم؟ کاش دستش رو از راه تنفسم برمی‌داشت.

- این کم‌ترین و کوچک‌ترین اتفاقی بود که می‌تونست برات پیش بیاد. بهت گفتم می‌خوای برگردی چی‌کار کن. نگفتم؟

این... این... بی‌رحمانه‌ترین تنبیه برای من بود، گـ ـناه من به این بزرگی نبود، این جزا برای من اشد مجازات بود، همسرم، مردِ سیاه‌پوش کنارم من رو به حد مرگ ترسوند.

من تمام این مدت داشتم تو آغوش شوهرم دست و پا می‌زدم؟ پس من تو امن‌ترین نقطه‌ی جهان حبس بودم؟

این عطرِ تندِ بدبو از کی روی لباسش جا خوش کرده بود؟ از عصبانیت، از حرص، از ترسی که همه‌ی بدنم رو بی‌حس کرد، از همه‌ی نبودن‌هاش پر شدم، از عشوه‌های مهسا، از اخم شاهد لبریز شدم، مهم نبود خلوتی کوچه، مهم نبود نزدیک شدن به نیمه شب، من فقط داد زدم، تو صورت خندونش. دست شل شده‌ش رو از جلوی دهنم پس زدم.

- عوضی... نامرد عوضی...(از ته دل جیغ زدم) نامرد.

- هیش.

چه‌طوری از من توقع داشت ساکت بمونم؟ چه‌طوری بعد از اون هول و هراسی که به همه‌ی بدنم ریخت انتظار داشت با یه " هیشِ" محکم آروم شم؟

romangram.com | @romangram_com