#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_117
- اومدم بهتون سر بزنم، ناراحتی برگردم.
مهسا خودش رو از آغوش شاهد بیرون کشید، نمیدونستم این لبخند جدید روی لبش از سرِ ادبه یا محبتی که قبلا بهم داشت.
- نه بابا چه حرفیه؟ خوش اومدی گلم.
چرا این گلم گفتنش رنگ و بوی حرص رو داشت؟ انگار دیگه همینجا هم کسی به یاد من نبود.
چرا سردی خاصی بدنم رو گزگز میکرد؟ زنعمو چرا اینقدر نگران به نظر میرسید؟ از بحث دوباره با شاهد میترسید؟ همون بحث و جدالی که علی تو چشم شاهد زد؟ به خاطر من؟
همه چی خیلی رسمی پیش میرفت، انگاری همه تو معذورات بودن، چرا؟ حتی سرِ سفرهی شام سعی داشتم کمترین لقمهها رو از داخلش بردارم، چهقدر حال و هوای اینجا بعد از رفتن مامانم عوض شد، مهسا چسبیده به شاهد سرِ سفره جوری که انگار قصد دزدیدنش رو داشته باشم، مگه خودِ شاهد دستی برای خوردن شام نداشت؟ چرا نبودِ علی داشت به همهی وجودم چنگ میزد؟
چرا تمومِ نبودنهاش امشب پیش چشمم رژه میرفت؟ چرا همهی کمبودهام امشب تو گوشم فریاد میزدن؟ چرا زنعمو با گلافکی بین من و عروسش مشغول پذیرایی بود؟
- بفرما یلدا جون، تعارف نکن اینجا هم مثلِ خونهی خودت.
مهسا کجا بود وقتی من بیتعارف لقمه از دهن شاهد میکشیدم؟ کجا بود وقتی سرِ یه کاسه پر از گیلاس همدیگه رو لتوپار میکردیم؟ مهسا نمیدونست من سرِ همین سفره بزرگ شدم؟
- ممنونم.
چه خوب که اشتها نداشتم، چه خوب که دوست نداشتم از اون شامیهای خوشمزهی همیشگی بخورم،
سهم من از اون سفره تنها یک برش کوچیک از شامیها شد، مابقی بازی بازی با گوجه و خیارشور بود.
علی کجا بود؟ کجا رفت؟ من رو به چی ترجیح داد؟ شاهد چرا بهم اخم کرده؟ مهسا چرا پیش چشم من اینقدر دلبری میکنه؟ مگه حریم شخصی نداشت؟ چرا جرات نداشتم سرم رو بالا کنم؟ چرا جو این قدر سنگین و خفقانآور بود ؟
romangram.com | @romangram_com