#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_116
نمیخواست نقطه ضعف دستم بده که گفت:
- آماده شو میبرمت.
رفتم، رفتم خونهی زنعموم که با تعجب دم در بهم نگاه میکرد.
- یلدا جون خیر باشه.
- وا زن عمو اومدم بهتون سر بزنم، خیره دیگه؟
- آخه... آخه از این عادتها نداشتی، بعد از فوت مادر خدابیامرزت بهمون سر نزدی.
- سرده، اگه بذارید بیام تو میگم، دلم براتون تنگ شده بود اومدم، اجازه هست؟
- ای وای خدا مرگم بده، بیا تو، بیا تو جونم.
رفتم تو، اون هم به عنوان یه مهمون ناخونده، صدای غشغش خندهی مهسا از پشت در حیاط هم واضح به گوشم میرسید.
سرفهی مصلحتی کردم و داخل شدم. مهسا دلبرانه تو آغوش شاهد میخندید، شاهد داشت دلسوزانه موهای پُرِ مهسا رو از صورتش عقب میزد.
چیزی ناشناخته به قلبم نیش میزد، حسرتی تا سیبک گلوم میرفت و برمیگشت، کاش نیومده بودم، کاش مامانم نفس میکشید.
با دیدن من کمی خودشون رو جمع و جور کردن، دیدم مهسا به وضوح اخم کمرنگی از حضور ناگهانیم به ابرو کشید.
- سلام دخترعمو. چه عجب این ورها؟
با خندهای که خودم خوب میدونستم مصنوعیه جواب دادم:
romangram.com | @romangram_com