#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_115


فردا چه خبر بود؟ شروع دوباره‌ی تنهایی من؟

- چشم حتما. اگه شد خودم خبر میدم.

دورهمی بود؟ جمع شدن رفیق‌ها؟ دستگیری؟ تعقیب و گریز یه مجرم؟ داشت غیر مستقیم قول چی رو می‌داد؟

اگه بخواد بره من چی بگم؟ مخالفت کنم؟ داد بزنم؟ شاکی بشم؟ مامان زهره کاش بودی تا می‌گفتی چی‌کار کنم.

بهانه بگیرم؟ سر ناسازگاری بذارم چه‌طوره؟ با اون خنده که داره سمتم میاد می‌خواد رفتنش رو موجه کنه؟

- علی من رو می‌بری خونه‌ی زن عموم؟

پیش‌دستی کردم، من امشب رو نباید تنها باشم، من نمی‌خوام کسی باشم که اول رها میشه. به آنی اخم کرد.

- خونه‌ی زن‌عمو چه خبره؟

- دلم براشون تنگ شده.

زیر لب استغفرالله گفت، نفس حرصی از بینی کشید، اگه می‌دونست از نقطه ضعفش خبر دارم کوتاه بیا نبود و علنی مخالفت می‌کرد؛ ولی حالا یه چیزی اذیتش می‌کرد. پیش دستی کردم.

- هرجا قول دادی برو.

مات نگاهم کرد، این خیلی بهتر بود تا خودش بگه می‌خوام برم.

من تو خونه داشتم از دست می‌رفتم. مهم نبود علی به شاهد حس خوب نداره، مهم نبود از پسرعموی من خوشش نمیاد. چرا اون حتی نمی‌ذاشت تا اصفهان یا بوشهر برم؟ من باید تو این تنهایی چی‌کار می‌کردم؟ اگه یه بارِ دیگه، یه جورِ دیگه، مرگ رو پیش چشمم ببینم کی به دادم می‌رسه؟


romangram.com | @romangram_com