#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_114

- آ بیا، دیگه خوب شد.

نه خوب نشد، اون ترسی که از سرما مُردن حس کردم، اون دردی که از بی‌حسی بدنم حس کردم، اون چند ساعت تمام لرزیدن، اون گریه‌هایی که به خاطر بابا نداشتن، اون یادآوری بی‌مادر بودنم، هیچ کدوم با یه بـ ـوسه‌ی روی گلو خوب نمی‌شد و من باز آبروداری کردم. همراه دستش به پشت سرم بالا اومدم، برای کمک لباسش رو چنگ زدم تا بتونم بشینم. چرا به خاطر نبودنش، من برای نشستنِ عادی هم باید این‌قدر تلاش می‌کردم؟ من باید به کی تکیه می‌کردم؟

تمام اون دو روزی رو که کنارم بود، می‌رفت و می‌اومد، می‌برد و می‌آورد، ازش دلخور بودم، ازش شاکی بودم.

نمی‌تونستم هضم کنم که کسی به این شدت مشغله‌ی کاری داشته باشه، منطقی نبود کسی نتونه از همراهش سر کارش استفاده کنه، توقع زیادی نبود که حداقل بین رفتن‌هاش با تلفن همراهِ به دردنخورش خبری ازم بگیره، من این روزها به شدت محق بودم. بی‌خبری و بی‌کسی داشت من رو عصبی و کلافه حتی بی‌طاقت می‌کرد.

کاش دکتر بود تا حداقل محل کارش رو بلد بودم، کاش مهندس بود تا می‌تونستم توی ساختمون‌های نیمه‌کاره پیداش کنم، کاش تو بانک کار می‌کرد که به هوای ریختن پول به حساب، پشت باجه‌ی شیشه‌ای می‌دیدمش؛ اما اون فقط سایه‌ی تو زندگی من بود، مردی بود که فقط به خواست نیازش درِ خونه من رو زده؟ این توهم چه‌قدری به واقعیت نزدیک بود؟

حس بی‌ارزشی برای مردی که عاشقانه دوستش داشتم، بدترین حس دنیا بود. تلفنش زنگ خورد.

عصبانیت، کلافگی، نگرانی، دلواپسی، همه با هم به جونم ریخت. نکنه بره؟ بره کی برمی‌گرده؟

- سلام سرکار استوار در چه حالی؟

و من فقط در سکوت نظارگرش بودم.

- بعید می‌دونم بتونم بیام... من تحویل دادم.

چی رو تحویل داده بود؟ قرار بود دیگه کجا باشه که نبود؟

- راسیاتش اوضاعِ منزل خیلی مساعد نیست.

قاه‌قاه خنده‌ش رشته‌های عصبیم رو تحریک کرد.

- نه بابا دعوا چیه؟ من به جناب سروان حکیم قول فردا رو دادم.

romangram.com | @romangram_com