#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_113
- چرا بهم زنگ نزدی بگی چی شده؟
نگاهش کردم، اونقدرعمیق که جواب سوال مسخرهش رو بگیره. آخه این چه سوالِ بیجوابی بود؟ به چی زنگ میزدم؟ به کی زنگ میزدم؟ به آقای یوسفی که اون وقت شب کنارِ خانوادهش بود؟ یا به شاهد که پیش گوشهای خودم بهش کشیده زد؟ خط ثابتی بود که همیشه جوابگوی من باشه؟
- ازم دلخوری نه؟ جواب اون همه پرستاری تو رو اینجوری دادم.
از کنارم بلند شد. خیلی واضح دیدم شونهی افتاده از دردش رو، دلم برای اون " هیش " ی که سعی داشت آروم بگه و نتونست داغ شد، چیزی رو دست گرفت و برگشت سمتم.
- بیا این رو بخور گرم میشی.
چی بود که بخار به این دلچسبی داشت؟ چای؟ آب گرم؟ یا کافی؟ آب دهنم رو به سختی قورت دادم تا بگم.
- نمیخوام.
- الان وقتِ قهر کردن نیست.
پس اینجا حق قهر کردن داشتم؟ حرف زدن سخت بود با اون گلوی به هم چسبیده.
- قهر نیستم، گلوم درد میکنه.
قهر نبودم؛ ولی دلخور که بود، قهر نبودم؛ ولی شاکی که بودم، غیبت تا کجا؟ تا کی؟ من کجای زندگی
مَردِ پر مشغلهی روبهروم بودم؟ ارزش من براش چهقدری بود؟ کاش حداقل اینها رو ازش پرسیده بودم.
این سعیاش برای جبران غیبتش ستودنی بود؛ ولی من هنوز هم دلخور بودم، هنوز هم شاکی بودم. گلوم رو بـ ـوسه زد.
romangram.com | @romangram_com