#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_112

دقیقا یک ثانیه زمان برد برای واکنشش.

گوش‌هام هم داشت گرم و گرم‌تر می‌شد از کلماتی که معجزه می‌کرد. کاش تو هوشیاری بیشتری بودم که برام حکم رویا پیدا نکنه.

- جانم، عمرم، یلدا؟ خوبی جونم؟ یلدا چشم‌هات رو باز کن.

این‌جا هم داشت زور می‌گفت، کاش سرما همیشه زمینم می‌زد، کاش این کرختی و سستی تا آخر عمر با من بود.

- یلدا بیداری؟ خوبی؟

چه‌قدر بی‌جون برای رفع نگرانی توی صداش، سر تکون دادم. جای جای صورتم، نقطه به نقطه دست‌هام از حرارت لب‌هاش گرم می‌شد، وقتی دو گوی بی‌حس و حالم رو بوسید دیگه جایی برای کرختی باقی نموند.

خمار بودم، نمی‌دونم خمارِ خواب یا خمار این لذت وصف ناپذیر یا حتی خمارمحبت و نگرانی که درون چشم‌های خوش‌رنگ همسرم دو دو می‌زد. چرا برای موندش باید دلیل داشته باشه؟ چرا همیشه دقیقه‌ی نود برمی‌گشت؟

چرا دوست داشتنش رو با تمام وجود حس می‌کردم؟ ولی هیچ‌وقت بهم نمی‌گفت چه حسی بهم داره؟

چرا حس یه زندگی کاملا سنتی داشتم؟ مثل دوره‌ی مامانم، دوره‌هایی که فقط باید زندگی می‌کردی.

از روی اون جانم گفتن‌هاش چه‌قدری باید برای رویابافی استفاده می‌کردم؟ چه‌قدری باید روی عمرم گفتنش حساب می‌کردم؟

- بهتری؟

و باز تکون سرم و بی‌حالی زبونم.

- جایی‌ت درد نداره؟

و باز تکون سرم.

romangram.com | @romangram_com