#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_111
بدرقهاش کردم که وقت برگشتن به کنار تلویزیون حس کردم بخاری کج شده، با یه تکون کوچیک اون لولهی گرم و داغ رو با صدای بدی جابهجا کردم. با چرخوندن سرم به سمت لوله تازه متوجهی عمق حادثه شدم، شیلنگ گاز به لوله چسبیده و اون رو سوزونده بود و من مجبور بودم به خاموش کردن بخاری.
یک ساعتی زمان برد تا گرمای موجود از همهی خونه بیرون رفت و من موندم و تنهایی، من موندم و سرمای استخون سوز زمستون. این لباسهای بافت و جوراب پشمی هیچکدوم استخونم رو گرم نمیکرد و تنها سطح پوستم رو گرم نگه میداشت.
ملافهی تختم سردیِ مو به تن سیخکنی داشت؛ اما در آخر تنها محل گرم خونه بود. کاش بابام بود، کاش برادر داشتم، کاش میشد بدون فکر کردن به احساس شاهد بهش زنگ بزنم، شاهد مرد کمرنگ این روزها، خودش هم حس کرده بود با بودنش به علی حسه خوبی نمیده؛ که وجودش به علی یه حس رقابت ناعادلانه میده.
مردی که از بیست و چهار ساعت شبانه روزش ساعتی هر چند اندک به من و مامانم تعلق داشت و شک نداشتم این ساعت از بامداد تو خواب عمیقی فرو رفته. تنها وسیلهی گرمایشی من همون کیسه آب گرمی بود که ماه به ماه از کشوی آخر آشپزخونه بیرون میاومد و باز بایگانی میشد تا ماه بعد. هر چهقدر هم که هوا سرد بود، خونه سرد بود، نمیتونست با خوابِ توی چشمهام رقابت کنه، ضمیر ناخودآگاهم من رو وادار به بستن چشمهام کرد.
من محکوم بودم به خوابید،ن چه در سرما چه در گرما. نمیدونم چهقدری زمان برد که خواب پیروز میدان شد.
سرما حس میشد، کرختیِ خواب حس میشد، صدای ناواضحی که برای این وقت از شبانه روز زیادی بلند بود. حس میکردم تکونهای بیثمری که به جسم یخ زدهم میدادن، تکونهای که برای بیدار کردنم بود. همه رو حس میکردم.
- یلدا؟ یلدا؟ ارواح خاک مادرت. مرگِ علی... ( چرا داد میزد؟ من خوب میشنیدم ) یلدا؟ میشنوی؟
من فقط بیحس بودم، بیجون بودم، بعد از اون همه پس لرزههایی که از سرما داشتم.
دستهای کوچیک؛ اما پرگوشتم هیچ توانی برای لمس مردِ نگرانم نداشت.
وقتی دست زیر زانو و گردنم زد وقتی تو بغلش کشیدم، مثل نوزادی بیجون گردن شکوندم، افتادن دستهام به شدت هرچه تمامتر رو حس کردم؛ اما هیچ پیغامی برای مخابره نداشتم که نداشتم و تنها دلم خون شد از " آخ " پر درد علی، آخ از شونهی پردردش.
من از مرگ خاموش میترسیدم؛ اما انگار داشتم بهش دچار میشدم. کاش میتونستم قبل از رفتن گونههای پرحرارت علی رو که به صورتم چسبیده بود لمس کنم، کاش جونی داشتم تا کمی فقط کمی لبهام رو جمع کنم، فقط کمی که بشه گفت حالت بـ ـوسه زدن داره، چه ناتوان شدم، سرما چه بیرحمانه زمینم زد.
همهمهی اطرافم، بالا و پایین شدن دستهام، تیزی سرُم، همه چی رو حس میکردم؛ ولی هیچ حسی برای نشون دادن نداشتم. حتی حس نداشتم پلکهای خستهم رو باز کنم. درشتی دستهای علی تنها چیزی بود که دوست داشتم بعد از تیزی سرنگ حس کنم. حس زبری موهاش روی دستهای سردم، اون آه کشیدنهای گرمِ نفسش بین دستم چه قدرتی داشت. اینها کمکهاش بود که خونم رو گرم کرد یا گرمای دوست داشتن بود؟ دوست داشتنی که داشت از راه دهان به وجودم تزریق میکرد. پلکهام لرزیدن از جونِ دوباره گرفتن، زبونم گرم شد از گرمی نفسش، بریده و ناپیوسته گفتم؛ اما بالاخره گفتم.
- علی؟
romangram.com | @romangram_com