#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_110
کنارم منتظر ایستاده بود با یه لب و لوچهی آویزون
- بذار ببینم خوب پخته.
و تنها یک ثانیه زمان برد که به سمتم حجوم آورد تا گوشهی دیگهی جگر رو از کنار دندونم با دندونش چنگ بزنه، دستبرد زد به نیمهی جیگر توی دهنم، نگران لبهام بودم از این حملهی ناگهانی. شاکی صداش زدم:
- علی... ترسیدم ... کم نبود لبم...
خندهم گرفت از شیطنتش، از دزدیدن تکه جگر کنار دندونم. با مسخرگی پرسیدم:
- پخته بود آقا دزده؟
- دزد؟ من؟ جیگره مال خودم نبود یا اینها؟
و بـ ـوسهی گرمش که جای باقی موندهی جگر رو از لبم گرفت. خندیدم و گفتم:
- دوتاش نوش جونت.
قربون خندههاش که سکوت خونهمون رو میشکست.
***
یخ بستم. از سرما، از خاموش شدن بخاریِ طرحِ شومینه کنار سالن.
یعنی واقعا مردن تو خواب اون هم با گاز کربن سختتر از مردن با انجماد بود؟ انجماد. به معنی واقعی کلمه داشتم حسش میکردم، سر انگشتهام، پنجهی پام، پوست نازک صورتم و در راس همه مغز استخونم.
شش ساعت و نیم از اون بدرقهی گرم و پرحرارتمون میگذشت، شش ساعت و نیم قبل که علی به درخواست جناب سرگرد روانه شد، اصرارم برای بیشتر موندنش تو خونه کفایت نکرد وآخر سر لباس سیاه به تن رفت.
romangram.com | @romangram_com