#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_108
- آخیش.
این آخیش چی بود؟ دلش هوام رو داشت؟ قصدش آزار و اذیت بود؟ به خدا خر نشدم، عاشق شدم.
***
علی دلِ موندن تو بیمارستان رو نداشت، یعنی عادت نداشت و دادهای وقت و بیوقت مَردِ اتاق بغلی دلیل شد تا با رضایت خودش دو روز بعد مرخص شه. دو روزی رو از کنارش جُم هم نخوردم، کنارش کمی غذا خوردم، لبهی تختش کمی چرت زدم تا بالاخره برگشت خونه. تصور ترسناکی بود اگه بدونِ علی باز به این خونه برمیگشتم.
طعمی هم چون عسل داشت بودنش اون هم درست بیست و پنج روز در کنارم، اون سه هفته و چهار روزی که برای گذروندن دوران نقاهتش باید خونه میموند. روز به روز از زردی چهرهش کم و به سرخی گونهش اضافه میشد، برام لذت داشت رسیدگی به مردی که به پرستاریِ من احتیاج داشت، از دل و جون براش زمان میذاشتم تا اون باند بلند و پرپیچ و خم رو عوض کنم، با دقت و حوصله جای زخمش رو ضدعفونی میکردم، پماد میکشیدم و برای تسکین دردش؛ مثل بچههای لوس بـ ـوسهی آروم اطراف اون سوراخ بخیه خورده میزدم، با کمی شیطنتِ زنانه باند رو دور ماهیچههای پرش میبستم. خوش بودیم شبهایی که از خستگی مریضی و مریضداری، علی روی شکم میخوابید و من از خستگی سرم رو روی گودی کمرش گذاشته خواب میرفتم.
کاش خونه موندنهای علی به این دردها بستگی نداشت، کاش، کاش نیاز نبود برای گذروندن دوران نقاهتش کنار هم آروم بگیریم، کاش برای پذیرایی از همکارهاش نیاز به تیر خوردنش نبود، ای کاش همیشه میزبان دوستانی بودم که فقط برای این موارد بهمون سر نمیزدن، کاش با تیر خوردن علی زندگیمون روح نمیگرفت، برو و بیا نمیشد. کاش شاهد و مهسا نیاز به دلیلی برای به خونهی ما اومدن و سر زدن، نداشتن.
روزهایی که آقای یوسفی هم داشت بیشتر به زندگی شخصی خودش میرسید و تنها زمانی که به چیزی احتیاج پیدا میکردم پدرانه، برادرانه، دوستانه نمیدونم چی بود ولی کنارم بود. درست مثل یک ساعت پیش که به خواستم اون کیسهی سفید دستهدارِ جیگر رو دستم داد و رفت. سفارشی که خودم دادم و اون به دستم رسوند. سفارشی که بعد خودِ علی حساب میکرد. علی... یک ساعتی از استراحت کردنش تو رختخواب میگذشت، انگاری اون هم نیاز داشت کم خوابیهاش رو جبران کنه. مشغول ریز کردن اون جگری بودم که خونِ چسبیده ازش به دستم، بهم حالت تهوع میداد. مردِ من نیاز به تقویت داشت، نیاز بود به اون ماهیچههای پر و پیمون رسیدگی شه. نمک که به جگرهای شسته شده زدم کمی از حال بدم کم شد. آروم و با حوصله، آروم و بیصدا کار میکردم تا زمان بیشتری به استراحتِ علی بدم ولی نه، باید زودتر صداش میزدم تا جگرهای به سیخ کشیدهی روی گاز از دهن نیفتن.
از پشت سرم دستهای گرم و بزرگش رو روی چشمم گذاشت، قلبم کمی، فقط کمی جا خورد از این محبت یهویی.
کی ممکنه باشه جز مردی که کنارم نفس میکشید؟ پسری که برای نگران نکردن مادر و پدرش دردش رو توی پستوی طاقتش قایم کرد.
- ساعت خواب آقا.
دستش رو برداشت و من رو تو بغلش چرخوند. نگاه سرحالش رو توی صورتم پیچ و تاب داد و دستی کنار خط چشمم کشید.
- نکن خب، پخش میشه.
- مگه برای من نزدی؟
- البته که برای شما زدم، پس لطفا خرابش نکن.
romangram.com | @romangram_com