#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_101
این بدنِ سرد شده داشت میگفت من زیادی ترسیدم. این عادت یه عادت نهادینه در وجودم بود، ترسیدنم همان و یخ زدنم همان. چهقدر راه برای رسیدن طولانی بود. این اتوبان بیانتها چهقدر هزینهبر بود؟
توضیح میداد و من اشک میریختم، توجیح میکرد نبودش رو، من هق میزدم. علی روز خواستگاری چه حرف زیبایی زد " یلدا دنیا هنوز کثیفیهاش رو بهت نشون نداده " من داشتم کم میآورم، نفس کم آوردم، تا خرخره پر شدم از نگرانی و دلواپسی. زانتیای سیاه رنگ همسرم، همهی امیدم ایستاد. خیز برداشتم برای پیاده شدن، برای پر کشیدن به سمتش که بلند متذکر شد.
- اجازه بدید.
دادم. اجازه دادم بعد از پاییدن اطرافم در رو باز کنه، اجازه داد با دو مرد تنومندِ کنارم وارد بخش بشم.
دو مرد سیاهپوش دیگه که سمتِ چپ و راستِ در سفید رنگِ اتاقِ 103 بیمار علی رجبزاده نگهبانی میدادن.
هیچ خوشم نیومد از اون زنِ چادرپوش، اون هم با خشونت چشم و شَک توی نگاهش.
- سرکار خانم از این طرف.
من رو به سمت اتاق کناری راهنمایی میکرد.
- استوار کاظمی، خانم کشاورز همسرِ جناب سروان هستن، نیازی به این کارها نیست.
- آقای یوسفی لطفا، قانون قانونه، برای همه. بعد از اون برای من مسئولیت داره.
پیشِ نگاهِ متاثرِ آقای یوسفی من رو به اتاق کناری کشوند، به اون اتاق خلوت و کمنور.
کدوم قانون بهش اجازه داده بود جای جای نقاط بدنم رو بگرده تا بذاره همسرم رو ببینم ؟ عق میزدم وقتی بدنم رو برای پیدا کردن چیزی ما بین لباسم، لمس میکرد. همسر من، علی من، برای این قوم کی بود؟ چی بود؟
سر از در بیرون کشید و با لحن خشکی گفت:
romangram.com | @romangram_com