#من_به_برلین_نمیروم_پارت_98


سلام گرگ، بی طمع نیست!

به مادر گفته بودم اگر علی‌اکبر پرسید الی کجاست؟ بگویند رفته است مسجد و این اخیراً در پایگاه بسیج واقع در مسجد، قرآن یاد بچه‌ها می‌دهد. مادر اول کلی سرزنشم کرد؛ اما با التماس‌هایم بالاخره پذیرفت.

هنوز خسته و کوفته‌ام که مادر می‌گوید:

- باند زخم‌های علی‌اکبر رو عوض کن.

بتادین را برمی‌دارم و به اتاق می‌روم. علی‌اکبر با یک پا و یک دست گچ‌گرفته، روی تخت دراز کشیده است. سرم شست‌و‌شو را روی پاتختی می‌گذارم و روی کناره‌ی تخت می‌نشینم. یک گاز استریل را باز می‌کنم و همین که دستم به صورتش می‌خورد، چشم‌هایش باز می‌شوند.

لب‌هایم را فاصله می‌دهم و می‌گویم:

- سلام.

- سلام، کجا بودی تا حالا؟

نگاهم را از چشم‌های کنکاش‌گرش می‌گیرم و به گاز استریل می‌دهم؛ می‌ترسم بفهمد. می‌گویم:

- رفته بودم مسجد. یه مدت مامان گفت برای اینکه تو خونه بیکار نشینی، برو مسجد قرآن درس بده.

سوالم را در امتداد جوابم می‌پرسم:

- اون ماشین کی بود که باهاش تصادف کردی؟

سکوت می‌کند؛ اما کفایت نمی‌کنم و یکبار دیگر هم سوالم را می‌پرسم:


romangram.com | @romangram_com