#من_به_برلین_نمیروم_پارت_97
- من هیچ حرفی با تو ندارم، .دست از سرم بردار! آتیش به جونم ننداز دماوند، من دیگه حوصلهی خودم رو هم ندارم، التماست میکنم پاپیچ من نشو! خب؟ ببین من داغونتر از اونم که تو بخوای از من پولی بگیری، هیچی ندارم؛ هیچی! اصلا برای چی برگشتی ها؟
غرشش لالم میکند:
- چون دوستت دارم لعنتی!
چشمهایم گشاد شدهاند و پلک چپم از حیرت میپرد. در این چشمهای سرخ وحشی، خبری از شوخی نیست. این همه حرص و کلافگی نشان نمیدهند که من را دست بیاندازد. اصلا درک نمیکنم، نمیفهمم؛ دوست دارم یعنی چه؟ سالهاست کسی من را دوست نداشته است. اصلا نمیدانم این طومار جملهنما به چه معناست. امروز مغز من عجیب هنگ است!
ادامه میدهد:
- با خودت فکر کردی اومدم اذیتت کنم؟ اومدم پولات رو ببرم؟ با خودت چی فکر کردی الیسیما؟ من هفتساله مداوم به فکر توام، شب و روزم با فکر تو بوده، میفهمی؟ فقط تو! از همون وقتی که باهام لج بودی من ازت خوشم میاومد. همون وقتی که تو با علیاکبر خوب بودی و مدام با من لج میکردی من دوستت داشتم. فکر میکردم یه علاقهی بچگانه است؛ ولی الآن یه فرد بیست و پنج سالهام و هنوزم میخوامت!
دستهایم یخ یخ شدهاند و کمی میلرزند. آب دهانم را قورت میدهم. ذهنم قفل کرده است و هیچچیز نمیفهمم. گیج گیج شدهام. اصلا درک درستی از دماوند و حرفهایش ندارم؛ فقط یک تیتر از ذهنم میگذرد:" الیسیما، علیاکبر در خانه است!"
انگار با اعتراف دماوند، احساس ترس کردهام؛ از علیاکبر میترسم. با خود میگویم:" من که کاری نکردهام." اما مانند یک نوجوان تازه به بلوغ رسیده هراس دارم. اصلا شاید هراسم از علیاکبر هم نباشد، از بس که حسهایم در تناقضند، خودم هم نمیدانم! اصلا حجم فکرهایم امان نمیدهند از اعتراف دماوند، مانند همهی دختران، کمی ذوق کنم!
به خودم که میآیم، دماوند روبرویم ایستاده است. قبل از آنکه من را به آغوش بکشد، میروم. نمیدانم میروم یا میدوم. به هرحال در اتاق را باز میکنم و فرار میکنم؛ از دماوند و حرفها و اعترافش.
***
پشت دسک که مینشینم، ذهنم بیاراده حوالی دماوند و اعترافش میچرخد. اول خودش را اسکن میکنم؛ انگار که قبلا او را اصلا ندیدهام! قیاس همیشه کار زنها بوده است و بس. مینشینم دماوند را با علیاکبر مقایسه میکنم. کدام زیباتر است؟ دماوندی که پوست شیربرنجش، الآن برنزه شده است یا علیاکبری که هنوز هم پوستش کرمرنگ است؟ دماوند قدبلند فیتنس یا علیاکبری که تنها میتوانم بگویم چاق و بدهیکل نیست؟ چشمهای قهوهای دماوند یا چشمهای مشکی علیاکبر؟
خدای من؛ چرا با تمام زجرهایی که علیاکبر بر من تحمیل کرده است، باز هم قیافهی او در نظرم زیباتر است؟ چرا دماوندی که الان دخترکُشتر است برای من نیست؟ نمیدانم، شاید چون از همان اول هم از دماوند خوشم نمیآمد!
پس بگو چرا زخمهایم را که دید، نگران شد؛ این که احوالپرسم شده بود، بیدلیل نبود.
آهی بیخود میکشم و نگاهم را به مسافر فرانسوی میدهم و کلید اتاقش را تحویل میگیرم.
romangram.com | @romangram_com