#من_به_برلین_نمیروم_پارت_96
میان کلامم میپرد و میگوید:
- سنگ بابای حقخورت رو به سینه میزنی؟
جیغ میکشم:
- تو هم سنگ اون بابای عوضیِ کفتارصفتت رو به سینه میزنی؟ ها بدبخت؟ حقم داری! توی بدبختی که عقدهی یه موتور هوندا داشتی یهویی رسیدی به گردنبند استیل و لباس مارک پوشیدن..یه غربتی بدبخت بودی که حالا شبی خدا تومن پول هتل میده..سنگ بابایی رو به سینه میزنی که شده عابربانکت؟ حریص بیشعور، چیِ اون البرز رو به رخ من میکشی؟ من همهی بابات رو از بیخ بلدم!
از من هم عصبانيتر است؛ گره ابروهایش، گرهی کور شده است، همهی صورتش قرمز شده است و دستهای مشتشدهاش، دوست دارند در دهان من کوبیده شوند. اما به جهنم، بدتر از اینها حقش است. مردک نسخهی دوم البرز عوضی شده است! ولی من سام نیستم که سکوت کنم، من از قماش خودشانم؛ داد میزنم، میغرم، میزنم. آنها حق ندارند به سام من بگویند حقخور. آن بیچارهی مهربان که نمیتوانست یک مورچه را هم بکشد، میتوانست حق کسی را بخورد؟
تا به خودم بیایم، دکمهی آسانسور را میزند و آسانسور بالا میرود؛ اما در لابی متوقف نمیشود، از P شروع میکند و اعداد سریع بالا میروند و به بیست میرسند. بازویم را که میگیرد، برای جیغکشیدن آماده میشوم که میغرد:
- فقط یه کلمه حرف بزن تا آبروت رو ببرم الیسیما!
و در اتاق سیصد و چهار را باز میکند و من را به داخل پرتاب میکند. الیسیمای سرکش و گستاخ درونم بیدار شده است و من را سالها سرکوب کرده بودند تا سرکش نباشم؛ اما حالا دیگر نه، من خود خود الیسیما هستم، من دیگر ترسی ندارم، هیچی. آمادهام که طوفان به پا کنم و دماوند را اندرون خودم غرق کنم.
با خشم میگویم:
- من رو آوردی اینجا که چی ها؟ میخوای چه غلطی کنی؟
کلافه و حرصزده میگوید:
- بهخاطر خدا هم که شده یک لحظه خفه شو الیسیما؛ بذار یه لحظه مثل آدم کنار هم باشیم تا با هم حرف بزنیم.
جیغ میکشم:
romangram.com | @romangram_com