#من_به_برلین_نمیروم_پارت_95

- هی هی...اجازه نمیدم به بابام توهین کنی الیسیما!

دوست دارم ناخن‌هایم را محکم روی گونه‌هایم بکشم و خودم را از دست دماوند نفله کنم. دیگر کنترل اوضاع دستم نیست و عصبی جیغ می‌کشم تا شاید بشنود و بفهمد:

- اون بابای تو ارزش تف‌انداختن توی صورتش رو هم نداره چه برسه به توهین! جمع کن بشر، هفت‌سال نبودی الآنم نباش، چه خودت چه بابات. من انبار باروتم، کبریت خطرناک من نشو دماوند!

می‌خواهم بروم که بازویم را می‌گیرد و من را به سمت خودش می‌کشاند و می‌گوید:

- اون پولا و اون ارثی رو که از من طلب داری، تمام و کمال مال البرزه؛ تازه بخوایم منطقی بشینیم پشت میز مذاکره، تو و بابات یه چیزی هم به ما بدهکار می‌شید.

یعنی این همه پررویی را چه‌گونه تحمل کنم خدای من؟ تمام دار و ندار سام را بالا کشیدند و بردند حالا ادعا هم می‌کنند! قشنگ البرز یک اختلاسگر است و دماوند هم به دنبالش؛ اختلاسگرهایی که فکر می‌کنند حق مردم، تمام و کمال برای خودشان است.

دوست دارم دستم را بلند کنم و در دهانش بکوبم؛ اما فقط نگاهش می‌کنم. این چشم‌هایی که گستاخ نیستند و حرف‌هایش هیچ سنخیتی با هم ندارند.

بازویم را با حرص از دستش بیرون می‌کشم و می‌گویم:

- تو و بابات دیگه آخرشین..پولای سام رو بالا کشیدید رفتید اون‌ور آب برای خودتون عشق و حال کردین حالا طلبکار هم هستین؟ فکر کردین منم سامِ بی سر و زبونم؟ برگشتی کنه شدی به جونم تا ازم یه پولی بچاپی و بزنی به چاک؟ کور خوندی! آخه بدبخت به چیت می‌نازی؟ همین کت و شلواری هم که تنته، از پولای سامه..تو و بابای گدا گشنه‌ات اگه عرضه داشتید با پول خودتون می‌رفتید برلین. بابات که خوب ادعا می‌کرد من پول دارم، ها چی شد؟ همه‌اش لنگ یه قرون دو هزار سام بود؟ برو بابا...تو و البرز دو تا کفتارصفت بدبختید!

از حرص و خشم، چشم‌های قهوه‌ایش تیره به نظر می‌آیند و صلبیه‌ی سفیدرنگش به سرخی می‌زند. رگ گردنش متورم شده است و حس می‌کنم الآن است که دماوند منفجر شود!

- کفتارصفت اون بابای مفت‌خورت بود. فکر کردی بابات قدیسه بود؟ بابای تو فرشته‌ی مقرب خدا و بابای من جهنمی‌الاصل؟ فکر کردی بابات کی بود، هـا؟ آخه به کی میگی دورو؟ اون بابایی که داری سنگش رو به سینه می‌زنی، خدای دورویی بود؛ همچین مظلوم‌نمایی می‌کرد که منم اولین‌بار دیدمش با خودم گفتم خدایا این بشر فرشته‌اس! برات نگفته بود با پولای بابای البرز به اون دک و پُز رسید؟ شما جد اندر جد، حق‌خور بودید خانمی؛ چه بابای بابات که پولای پدربزرگم رو خورد، چه بابات که با پولای بابام ادعای خدایی می‌کرد! فکر کردی اون بابای بی‌عرضه‌ات می‌تونست همچین شرکتی بزنه و قمپز درکنه؟ خوبه خودت شاهد بودی که همیشه توی خونه ولو بود.. این بابای من بود که شرکت رو چرخوند؛ شرکتی که حق خودش بود، مال خودش بود. همین که نیومدیم خودت رو از سر تا پا، پلمب نکردیم برو خدا رو شکر کن!

دستم بالا می‌رود و قبل از آن که دماوند بفهمد، دستم را آن چنان محکم در صورتش می‌کوبم که دست خودم به گزگز می‌افتد. صورتش به سمت دیگری متمایل می‌شود. سینه‌ام از خشم بالا و پایین می‌شود؛ آن‌قدر عصبانی‌ام که نمی‌توانم نفسم را بیرون دهم و حرف بزنم. صدایم از خشم و حرص ارتعاش می‌گیرد:

- خفه شو! فکر کردی کی هستی که دهنت رو باز می‌کنی و اسم سام رو میاری؟ باید غسل کرد و اسمش رو برد، تا این حد مقدسه عوضی! عین تو و بابات نیست، فهمیدی؟

من که کارتون نداشتم، جهنم که پولای سام رو بردید و عیش و نوشتون رو کردین؛ حالا اومدی که چی؟ خوردید به بن‌بست باز می‌خوای از من پول بگیرید؟ بابات نمی‌دونه همه چی رو برده و هیچی نیست که بخواد ببره؟ از جلوی چشمامـ....

romangram.com | @romangram_com