#من_به_برلین_نمیروم_پارت_94
- تهمت و شک، گناهه دخترم. شاید اصلا چیز مهمی نباشه؛ یعنی یکی با یه ماشین به اسم یه خانم تصادف کنه، حتماً داره..استغفرالله!
سرم را بلند میکنم و فقط حاجی را نگاه میکنم. میخواهم ادامه دهد، دوست دارم جملهاش را کامل کند تا از تردید خلاص شوم؛ اما حاجی کوتاه میگوید:
- برو بشین دختر، اعصاب خودت رو هم با این چیزا خراب نکن.
صدای پرستار مانع میشود تا به حاجی چیزی بگویم:
- اینجا بیمارستانه، هتل که نیست...با عرض شرمندگی؛ ولی اینجا باید خالی باشه. بفرمایید بیرون، بفرمایید...
***
- دیروز هم نبودی، این دو روز کجا بودی الیسیما؟ مشکلی برات پیش اومده؟ بگو شاید بتونم کمکی بهت کنم.
پارکینگ خلوت است و جز من و او کسی نیست. از میان دندانهای کلیدشدهام میغرم:
- بهترین کمک تو به من، خفهشدنته دماوند!
- تو چته دختر؟ مگه ارث بابات رو از من طلب داری که مدام طلبکاری و میخوای بزنی تو دهنم؟
سریع به سمتش برمیگردم و بلند میگویم:
- آره آره...ارث بابای بدبختم رو از تو و اون بابای عوضیت طلب دارم. زندگیم رو از شما طلب دارم، تمام خوشبختیهایی رو که میتونست نصیبم بشه ازتون طلب دارم!
یک شاهنامه را برایش میخوانم و او فقط یک کلمهاش را در مییابد:
romangram.com | @romangram_com