#من_به_برلین_نمیروم_پارت_93
- خلاصه رفتم دیدم ماشین به اسم یه خانمیه به اسم یاسمن زرگرانی! از اولم معلوم بود علیاکبر نمیتونه چنین ماشینی به اسم خودش داشته باشه؛ اما سوال اینه که یاسمن زرگرانی کیه؟
یاسمن؟ یاسمن دیگر کیست؟ من دست روی قرآن میگذارم که ریگی به کفش علیاکبر است. به تیریپ قبایش نمیخورد که بگویم دوست دختر دارد؛ ولی نکند زن صیغه کرده باشد؟ وای وای وای! نکند به حرفهای گذشتهاش عمل کرده است؟ وقتی میگفت الیسیما من بزرگ شوم شاید عاشق شخصِ دیگری شوم؛ حال، عاشق شده است؟!
حاجی رو به ابراهیم میکند و کلافه دستی به صورتش میکشد:
- سر از کار این بشر درنمیارم. خیلی یهدنده شده، هر چی هم بهش میگم میگه خودم حواسم هست. خوشش نمیاد توی کارش دخالت کنم، از بچگی هم همینطور بود برعکس مسلم! الآنم بههوش بیاد این رو بهش بگی، یک کلام میگه زندگی من به خودم مرتبطه!
ابراهیم: حاجی این خانمِ که اینجا بود، آخرین تماس تلفنی علیاکبر با اون بوده. از بیمارستان هم به اون زنگ میزنن که بیاد... اصلا این خانمِ کی بود؟
بیحواس میگویم:
- پرسیدم، گفت همکاریم.
حاجی و ابراهیم متعجب نگاهشان را به سمت من میچرخانند. ابراهیم سریع رنگ میبازد؛ ولی حاجی با یک لحنی که دستپاچگی در آن هویداست، میگوید:
- اِ؟ تو اینجایی الی؟ چرا نرفتی دخترم؟
نمیتوانم جلوی زبانم را بگیرم و میگویم:
- برم که نفهمم؟ برم که خودتون با خودتون این موضوع رو چال کنید جوری که هیچکس نفهمه؟!
حاجی با کمی رنجش نگاهم میکند که سریع پشیمان میشوم و سرم را به زیر میاندازم:
- ببخشید!
صدای حاجی به گوشم میرسد:
romangram.com | @romangram_com