#من_به_برلین_نمیروم_پارت_92
قبل از او بلند میشوم. دیگر زشت است، مگر به حساب مهرانا به رستوران آمدهایم؟ میگویم:
- من میرم میخرم، تو بشین.
آرام میگوید:
- مگه نگفتی پول همراهت نیس؟
آهی میکشم و میگویم:
- اونقدری دارم که نوشابه بخرم.
و به سمت بوفهای که نزدیک پارکینگ بیمارستان است، راهم را کج میکنم. خسته و کلافهام؛ ما اصلا جایی نداریم که امشب را در آن بگذرانیم. اصلا چرا مهرانا را به زحمت انداختم؟ او چرا به برادرش گفته بود برای ما غذا بیاورد؟ نه که بخواهم ناسپاس باشم، نه؛ اما خب... واقعا دلیلی ندارد. یک چیزی این وسط میلنگد. نمیدانم، شاید من زیادی حساس شدهام.
پوف بلند بالایی میکشم و با موجودی دهتومان ترکبرداشته در کیفم، ششعدد نوشابه کوچک زرد و مشکی میخرم. پایم زقزق میکند؛ این کفشهای پاشنه هفتسانتی دیگر دارند جانم را به لب میرسانند. آنقدر نگران علیاکبر بیخاصیت بودم که حتی فراموش کردم لباسهایم را عوض کنم و با همان لباسهای فُرم هتل آمده بودم. خوب شد حداقل چادرم همراهم بود.
همین دیروز بود که وقتی خسته از هتل آمدم، به مادر گفتم که میخواهم در یک هتل کار کنم. مادر مخالفت کرد؛ میگفت باز اگر علیاکبر بفهمد، واویلا میشود و خونت را در شیشه میکند. اما من گفتم به این استقلال نیاز دارم و فعلا فعلاها هم که علیاکبر قم است. هر وقت برگشت، فکر میکنم که چه خاکی بر سرم کنم تا علیاکبر نفهمد. خوب شد به مادر گفتم، وگرنه چهگونه میخواستم نبودنم در خانه و حضور مهرانا را در اینجا توجیه کنم؟!
با بدبختی خودم را از پلهها بالا میکشم. راست است که میگویند هر چه سنگ است برای پای لنگ است! حالا که این کفشهای پاشنهبلند من را اذیت میکنند، باید آسانسور خراب شود. آه خدایا!
نفسم میگیرد و مجبورم در هر پاگردی، دهثانیه نفس بگیرم. طبقهی چهارم کجاست؟ از اینجا چقدر دور به نظر می رسید برای منی که دیگر نایی ندارم. بالاخره میرسم و همزمان با ورودم ابراهیم را میبینم. بخش در تصرف ما قرار گرفته است. از پنج ردیف صندلی واقع در بخش، دو ردیفش را قُرق کردهایم. نوشابه را به دست مهرانا میدهم و ساندویچها را از پلاستیک بیرون میکشم و به سمت ابراهیم میروم. ابراهیم خسته و نالان روی صندلی نشسته است و برای حاجی چیزی را توضیح میدهد که اخمهای حاجی را در هم فرو میکند. ساندویچ را به سمت ابراهیم میگیرم و میگویم:
- بفرمایید.
تشکر میکند و حرفش را قطع میکند. ساندویچ دیگر را بهعلاوه نوشابهای که تازه خریدهام به حاجی میدهم. ابراهیم بیتوجه به حضور من رو به حاجی ادامه میدهد:
romangram.com | @romangram_com