#من_به_برلین_نمیروم_پارت_91

- این‌ها رو اون آورده؟

لحنم را نرم و آرام می‌کنم:

- اون زحمت کشید آورد؛ ولی فکر کنم پیشنهاد مهرانا بود. بهتره تا گرمه بخوریدشون، الآن ضعف می‌کنین مامان.

و ساندویچ را به دستش می‌دهم. بعدی را می‌خواهم به حاجی بدهم که می‌گوید می‌رود نماز بخواند. به سمیه تعارف می‌کنم، رویم نمی‌شود مستقیم در چشم‌هایش نگاه کنم. با آن لحن گستاخانه‌ای که من با او حرف زدم، چه‌طور می‌توانستم!؟

اما سمیه دلش پاک‌تر از این حرف‌هاست:

- دستت درد نکنه الی.

همان‌طور که سرم پایین است می‌گویم:

- نوش جون.

و بعدی را به معصومه می‌دهم که حالش کمی بهتر شده است. ساندویچ را می‌گیرد. تک به تکشان از مهرانا تشکر می‌کنند که مهرانا با لبخند پاسخ می‌دهد که قابلی ندارد. کنار مهرانا می‌نشینم که می‌گوید:

- ای میلاد خنگ! از هول حلیم افتاد تو دیگ خر نفهم...

متعجب به سمتش برمی‌گردم و می‌گویم:

- چه‌طور؟ اتفاقی افتاده؟

لبخندی می‌زند:

- نه، فقط گیج یادش رفته نوشابه بخره. برم نوشابه بخرم..

romangram.com | @romangram_com