#من_به_برلین_نمیروم_پارت_90
- سلام، خسته نباشید.. انشاءالله که مشکلتون حل میشه و برادَ..
میان کلامش میپرم تا مبادا کلمهی ممنوعه برادر را در میان خانوادهی طاهری که زیرچشمی و مشکوک به من نگاه میکنند، بگوید و آنوقت من هم هماتاقی علیاکبر شوم:
- ممنونم؛ ولی این همه زحمت لازم نیس، مهراناجان درست نبود برادرتون رو به زحمت بندازید!
میلاد با همان لبخندی که به لبهایش چسبیدهاند و لحن محکم و رسایش میگوید:
- زحمتی نبود خانم سپهری!
دلم میخواهد بپرسم من را چهطور میشناسد؛ اما از بس گیجم که میترسم نکند همین چندثانیه پیش مهرانا من را به او معرفی کرده باشد و من یادم نباشد! دیگر نمیدانم چه بگویم و برای همین بار دیگر تشکر میکنم. میلاد انگار دلش میخواهد بیشتر از اینها اینجا بماند؛ اما میرود. البته لحظه آخری تعارف میزند:
- خانم سپهری اگه جایی رو ندارید، میتونید تشریف بیارید منزل.
قبل از آنکه چشمهایم گشاد شوند و بر سرش فریاد بکشم " اینجا ایران است، چهطور من را به خانه مجردیات دعوت میکنی؟" تشکری میکنم و خیلی قاطع، تعارف بیجایش را رد میکنم.
بعد از رفتنش، به پلاستیک پُر نگاه میکنم؛ ساندویچهایی که بویشان شکم گرسنهام را شدیداً تحریک میکند. اولین ساندویچ را به دست مهرانا میدهم که تشکر میکند و سریعاً روکشش را کنار میزند. بلند میشوم و به سمت حاجی و مادر و سمیه و معصومه میروم. مادر میپرسد:
- کی بود پسرِ؟
جواب میدهم:
- برادر مهرانا، همینی که باهام اومده، بود.
مادر میگوید:
romangram.com | @romangram_com