#من_به_برلین_نمیروم_پارت_89
خدا میداند تا وقتی که به ما خبر بدهند حالش خوب است، چه زجری را متحمل شدیم! هزاربار مردیم و زنده شدیم. جدیجدی فکر میکردیم علیاکبر برای همیشه، پَر! درست است زندگی را به کامم زهر میکند و از من متنفر است؛ اما خدا شاهد است حتی یک درصد هم راضی به مرگش نبودم و نیستم.
اینها به کنار؛ هزاران چیز برایم مجهول است. علیاکبر در نزدیکی جادهی قم-اراک تصادف کرده است؛ چرا آنجا؟ برای چه میخواسته است به اراک برود؟ اصلا از طریق آن جاده میخواسته به کجا برسد؟ این هیچ، او سوار یک سراتو کوپهی مشکی بوده است، این را از کجا آورده است؟ مال خودش که نمیتواند باشد؛ خودش را هم بفروشد نمیتواند صدمیلیون و خردهای جمع کند و ماشین بخرد! صدایی از درونم میگوید:« تو از کجا میدونی؟ تو که از کاراش خبر نداری، شاید میره سرکاری چیزی پول درمیاره.»
گوشیاش را از کیف شانهایم بیرون میکشم. مدلش را نمیدانم؛ اما گوشی لمسی بزرگی است. دوبار روی صفحه کلیک میکنم که روشن میشود. به عکس روی صفحه که یک تِم آبیرنگ است نگاه میکنم؛ اثر انگشت میخواهد. کاش میتوانستم وارد اتاقش بشوم و مانند پرستار، گوشی را به انگشتش بچسبانم و قفلش باز شود. اما چه میشود کرد؟ دستم که روی صفحهاش می لغزد، میبینم که پین کد هم دارد. سریعاً بهخاطر میآورم که یکبار که پنهانی به گوشیاش نگاه میکردم، دیدم که رمز آن سیزده، هفتاد و یک بود. سریعاً عدد را میزنم که میبینم درست هم از آب در میآید. این عدد تاریخ تولد چه کسی است؟ چه کسی متولد هفتاد و یک است؟ خودش که نیست، پس...؟
مشکوک به خانم مخوف که آهنگ رفتن کرده است نگاه میکنم. نه، به او نمیخورد هفتاد و یکی باشد. چهرهی جاافتادهاش نشان میدهد حدود شصت و هشت و نُه و اینها باشد.
وارد گوشیاش میشوم. تلگرامش را باز میکنم، قفل است و این یکی پترن میخواهد و هرچه میزنم اشتباه میشود. وارد گالری میشوم که باز هم پترن میخواهد. کلافه برنامههای دیگرش را چک میکنم که همه پترن میخواهند. از همه مهمتر برایم، مخاطبینش بودند که متاسفانه آن هم پترن لازم بود؛ حتی جعبه پیامهایش هم. حتماً به قول حاجی یک ریگی به کفشش است که این همه قفل و پترن روی آن گذاشته است. البته یادم است که قبلترها همیشه به من میگفت:«کار از محکمکاری عیب نمیکنه، حتی کَلِندر(calendar: تقویم)گوشیت رو هم قفل کن.»
خسته از بینتیجهبودن کارم و مدام به بنبستخوردن، گوشی را در کیفم میگذارم که مهرانا را پلاستیک به دست روبرویم میبینم. سرم را بالا میآورم که کنار مهرانا، یک مرد قدبلند خوشپوش هم میبینم. از نظر چهره، کاملا شبیه مهرانا است؛ مخصوصا چشمان عسلیاش. متعجب میگویم:
- مهرانا؟
مهرانا لبخند خیلی کوتاهی میزند، به مرد اشاره میکند و میگوید:
- برادرم، میلاد.
پلاستیک را به دستم میدهد و ادامه میدهد:
- اینا رو میلاد آورده. اینجا توی قُم کار میکنه گفتم یه کم خوراکی هم بیاره سر راهش.
بلند میشوم و شرمزده میگویم:
- مهرانا عزیزم لازم نیس این همه زحمت بکشی. بهخدا من رو شرمندهی خودت و مهربونیت میکنی.
میلاد سری برایم تکان میدهد و میگوید:
romangram.com | @romangram_com