#من_به_برلین_نمیروم_پارت_88


کلافه می‌گویم:

- خودتون می‌دونید که بنده چنین منظوری نداشتم.

دست‌هایش را در هم قلاب می‌کند و می‌گوید:

- پس لطفا در جهت رفع سوء‌تفاهم منظورتون رو توضیح بدید.

اخم می‌کنم و می‌گویم:

- ببین خانم، اون‌قدر که شما واسه شوهر بنده اشک ریختید و نگران بودید، من نصف این مقدار هم نگران نشدم. میشه بگید شما برای همه‌ی همکارهاتون این‌قدر گریه و زاری راه میندازید یا فقط برای آقای طاهریه؟ خودتونم متوجه هستین که این وسط یه چیزی می‌لنگه؛ یه چیزی که باعث میشه آدم کاملا متوجه شه که شما همکار آقای طاهری نیستین.. شما کی هستید خانم؟

پوفی می‌کشد؛ اما خشم درون صدایش از بین نمی‌رود و مانند سیلی روی گونه‌های ملتهب از حرصم می‌نشیند:

- من توی مؤسسه خیریه کار می‌کنم. آقای طاهری هم جز خیرین دائمی اون موسسه بودن. من هم صرفا جهت اینکه از ذات بخشنده و مهربون ایشون باخبر بودم خیلی ناراحت شدم. شما اگه یه انسان واقعی رو در حال مرگ ببینید، گریه نمی‌کنید؟ من لزومی نمی‌بینم درباره‌ی کارم بهتون توضیح بدم. فقط صرفا جهت این که همسر آقای طاهری بودید، حس کردم حق این رو دارید که در همین حد بدونید؛ بقیه‌اش به شما ربطی نداره خانم محترم.

سرخورده و خسته روی صندلی می‌نشینم و سرم را به دیوار سفیدپوش پشت سرم تکیه می‌دهم. چشم‌هایم را می‌بندم. آن‌قدر خسته‌ام که به او نگفتم اصلا تو از کجا می‌دانی من همسر علی‌اکبرم؟ خسته‌تر از آن هستم که بخواهم فکر کنم وقتی حرف می‌زد، محکم و قاطع بود یا لرزان و هراسان؟ حتی نمی‌توانم فکر کنم که قانع شدم یا نه. البته خانم پرستار گفت که او را می‌شناسد و می‌داند که مجرد است؛ اصلا یادم رفت از او هم بپرسم تو از کجا او را می‌شناسی؟ شاید یادم نرفت، آن لحظه ذهنم درگیر ارتباط او و علی‌اکبر بود. پوف کلافه‌ای می‌کشم بلکه این حجم سنگین خستگی را که روی دلم تلنبار شده است خالی کنم؛ ولی فایده ندارد.

به نظرم حال علی‌اکبر الآن از همه‌مان بهتر است. ما همه خسته و کلافه و گرسنه، او برای خودش رو تخت لم داده است. دست و پایش شکسته‌اند و سی‌تی‌اسکن سرش نشان داد که سرش ضربه ندیده است. گفته‌اند باید دوباره بعد از بیست و چهارساعت استراحت، از سرش عکس‌برداری کنند. این همه استرس و نگرانی و خستگی و زحمت برای رسیدن به قُم، ارزشش را داشت؟ کاش همان‌جا می‌ماندم و مدیون مهرانا هم نمی‌شدم! اصلا چرا به حرف ابراهیم گوش ندادم؟ بنده خدا در تمام عمرش یک حرف درست زده بود!

به چادر سیاهی که آن را همیشه به عنوان زاپاس در کیفم نگه می‌داشتم و امروز اساسی به دردم خورده بود، نگاه می‌کنم و بعد نگاهم از چادرم به نگاه خسته و نالان مادر می‌افتد و بعد به حاجی که تسبیح به دست، به روبرو خیره مانده است. سمیه کنار حاجی، مفاتیح‌الجنان به دست، برای خوب‌شدن حال علی‌اکبر دعا می‌کند. معصومه‌ای که سر بر شانه‌ی سمیه خوابش برده است؛ از صبح تا حالا که ساعت هفت و نیم را نشان می‌دهد، یکریز پله‌ها را به دنبال آگاهی از وضعیت برادرش بالا و پائین کرده است. حقا معصومه که خواهر خوبی است! هم خودش و هم شوهرش؛ امروز عصای دست حاجی شدند. شوهرش هم رفته است تا ببیند ماشین را کجا برده‌اند؛ ماشینی که می‌گویند شبیه قوطی اوراقی شده است.

به مسلم خبر ندادیم. دلیلی نداشت بنده خدا را زابه‌راه کنیم؛ درحالی که کاری از دست کسی بر نمی‌آید و حال علی‌اکبر خوب است. تنها نگرانیمان، جواب سی‌تی‌اسکن دوم است، وگرنه یک شکستگی پا و دست که این همه داستان ندارد!

با خودم فکر می‌کنم آیا من نگران علی‌اکبر هستم؟ چرا من قرآن به دست برای سلامتی‌اش دعا نمی‌کنم؟ چرا فقط گاهی زمزمه‌وار از خدا می‌خواهم که نمیرد؟ چرا مانند معصومه هراسان گریه نمی‌کنم؟ چرا مانند مادر خدا را صدا نمی‌زنم تا به داد علی‌اکبر برسد؟ چرا مانند حاجی کلافه سرم را به دیوار نمی‌کوبم؟ چرا مانند سمیه ضجه نزدم که " خدایا طیبه را هم مانند من بدبخت نکن"؟ اصلا چرا مانند همین خانم مخوف با بغض به در اتاق خیره نمی‌شوم؟ چرا شبیه مهرانا بیخیال هستم؟ چرا؟


romangram.com | @romangram_com