#من_به_برلین_نمیروم_پارت_87

کوتاه می‌گویم:

- همین‌جا.

و به سمت آن زن مخوف که گوشه‌ی بیمارستان خیره به مادر و حاجی مانده است، می‌روم. با افتادن سایه‌ی قدم، سرش را به سمتم برمی‌گرداند. سعی می‌کنم از راه درستش وارد عمل شوم نه از راه حرص و فوضولی:

- ممنونم که داروهای لازم آقای طاهری رو خریداری کردید. اگه میشه مبلغ رو مشخص کنید تا من تقدیمتون کنم.

بلند می‌شود و روبرویم می‌ایستد. خوب است که هم‌قد هستیم، وگرنه در برابر این نگاه آبی نافذ احساس حقارت می‌کردم:

- خواهش می‌کنم. آقای طاهری بیشتر از اینا گردن ما حق دارن.

تیر خلاص را در نشانه‌ای که خودش نشانم داده است، می‌زنم:

- ببخشید می‌پرسم، شما کی هستید؟

یک تای ابرویش را بالا می‌دهد و می‌گوید:

- از همکاران آقای طاهری هستم.

پوزخند روی لب‌هایم جا می‌گیرد، می‌گویم:

- علی‌اکبر یه روحانیه، همکاراش همه عین خودشن.. فکر نمی‌کنم خانمی مثل شما، همکارش باشه. تا جایی که می‌دونم علی‌اکبر اصلا همکار زن نداره. خانم‌هایی که ممکنه یک در هزار علی‌اکبر باهاشون همکار باشه، مسلما هم‌تیپ شما نیستن!

خنده‌ی کوتاه بی‌معنی می‌کند:

- یعنی چون چادر سرم نیست، حتما کافر بالفطره‌ام؟

romangram.com | @romangram_com