#من_به_برلین_نمیروم_پارت_86
ابراهیم: برید سمت حرم، از اونجا بپرسید بهتون بگن. برای همینه میگم نیاین شما.
بیتوجه به نیشی که بالاخره زده است میگویم:
- حالش خوبه؟
ابراهیم: فعلا که دارن از سرش عکس میگیرن. دارم دنبال دکترش میگردم.
و قطع میکند. سرم را به پشتی ماشین تکیه میدهم و نفسم را منقطع بیرون میدهم. مهرانا میپرسد:
- خوبه؟
سری تکان میدهم و چشمهایم را محکم روی هم فشار میدهم. "بیخبری، خوشخبری است"، فقط یک شعار است و بس. وقتی خبر بدی میشنوی، موضعت مشخص میشود و گریه و زاری میکنی؛ ولی وقتی بیخبری، علاوه بر استرس و افکار و نفوسهای بد، مجبور هستی ناراحتی حاصل از احتمالهایت را هم تحمل کنی. بیخبری دهبرابر از خبر بد بدتر است. بیخبری انسان را ذرهذره جانبهسر میکند، ذرهذره نابودت میکند.
و ذهن من بیچاره هم که از اول با افکار و نفوذ بد نافش را بریدهاند!
***
به خانم قدبلند نگاه میکنم. تقریبا همقد من است، منتها توپُرتر و شاید خوشتیپتر. صورت سفید صدفیاش در قاب روسری صدری قرار گرفته است. موهایش تماماً زیر روسری پنهان شدهاند. چشمهای آبیاش پشت عینک فوتویش پنهان شدهاند. ابروهای طلاییرنگش، خبر از بوربودنش میدهند. دماغش عمل است، مطمئنم! لبهای معمولیاش که به صورت خیلی کمرنگی رژ خوردهاند، مانتوی تا روی زانوی کرمرنگ و شلوار کتان سبز تیره. او از من خیلی خوشگلتر است. چهرهاش در عین سردی، آرامش خاصی دارد و یک غروری که در آبی چشمهایش پنهان شده است.
این خانم چه صنمی با علیاکبر دارد؟ چرا آخرین تماس گوشی علیاکبر به خط او بوده است؟ چرا او اولین نفر خود را به بیمارستان رسانده است؟ چرا پرستار گفت که خیلی نگران بوده است؟ چرا گریه کرده است؟ نکند زن علیاکبر باشد؟ نه اگر زن علیاکبر باشد که باید مانند من، زیر چادر مشکی پنهان شده باشد؛ یعنی زنش نیست؟
بلند میشوم. دیگر تحمل ندارم. مهرانا که کنار دستم نشسته است، با بلندشدنم میپرسد:
- کجا میری؟
romangram.com | @romangram_com