#من_به_برلین_نمیروم_پارت_85

صدای گریه‌های جگرسوز سمیه جواب من می‌شود! اشکم روی گونه‌هایم می‌چکد و ردی را که جای چنگم بوده است می‌سوزاند:

- چی رو داری ازم پنهون می‌کنی سمیه؟ یه کلمه بگو چی شده جون به سرم کردین همتون! کجایین؟ آدرس بیمارستان رو بهم بگو.

هق‌هق‌هایش کمی آرام می‌گیرند:

- ما هنوز نرسیدیم.

این همه حرف دوپهلو چه معنا می‌دهد؟ چرا منِ نگران را می‌خواهند زنده‌به‌گور کنند؟ عصبانی می‌شوم و برای اولین بار با لحن تندی با سمیه حرف می‌زنم:

- یعنی چی نرسیدیم؟ یه ساعت پیش معصومه به من گفت داریم می‌ریم قم.. همه‌ی فاصله‌اش یه ساعته. اصلا اگه نرسیدین، چه‌طوری میگی حال علی‌اکبر خوبه؟

هر چه‌قدر سرعت مهرانا و لایی‌کشیدن‌هایش بیشتر می‌شود، صدای من هم بالاتر می‌رود. سمیه با صدای گرفته و خسته‌ای می‌گوید:

- من و حاجی و طیبه رفته بودیم شهرری؛ تا حالا توی ترافیک گیر کرده بودیم، هنوز به ورودی تهران هم نرسیدیم.

قطع می‌کنم. شماره‌ی معصومه را می‌گیرم که بوق می‌خورد؛ اما جواب نمی‌دهد. از انتظار خسته می‌شوم و شماره‌ی ابراهیم را می‌گیرم. بعد از چند بوق بالاخره جواب می‌دهد. هنوز حرفی نزده، می‌گویم:

- کجایید آقا ابراهیم؟ من توی مسیر تهران-قمم. بیمارستان علی‌اکبر کجاست؟

ابراهیم که انگار حوصله ندارد باز من را توبیخ کند، می‌گوید:

- خیابون نیروی هوایی رو دور بزنین و برید سمتِ..

سریع می‌پرسم:

- خیابون نیروی هوایی کجاست؟

romangram.com | @romangram_com