#من_به_برلین_نمیروم_پارت_84


فقط یک کلام می‌گویم:

- مهم نیس.

و واقعا هم مهم نیست. تنها برایم مهم است به قم برسم و ببینم چه شده است. آه خدایا خودت هوای علی‌اکبر را داشته باش. مادر و حاجی را مانند سمیه، به عزای عزیزدردانه‌شان، ننشان.

مهرانا: یه زنگ بزن ببین دقیقا کجان؟

بالاخره بعد از هزاربار گرفتن شماره‌شان، سمیه جواب می‌دهد. آن‌قدر درگیر استرس و فکر هستم که فراموشم می‌شود از نوکیا یازده دوصفر خجالت می‌کشیدم:

- الو سمیه؟ کجایین؟ چرا جواب نمی‌دین؟ علی‌اکبر حالش خوبه؟

صدای خش‌خشی‌اش به بدترشدن حالم دامن می‌زند:

- حالش خوبه، نگران نباش.

- یعنی چی نگران نباش؟ کجایین؟ من دارم میام قم. فقط بگید بیمارستان کجاست؟

صدایش کمی بلند می‌شود:

- برای چی داری میای قم؟ مگه ابراهیم بهت نگفت نیا؟

صدای لرزانم فریاد می‌شود:

- مگه میشه نیام سمیه؟


romangram.com | @romangram_com