#من_به_برلین_نمیروم_پارت_83
- بیا سوار شو دختر.
نگاهم به پاجروی قرمزرنگ کوپه میافتد. کیفم را روی شانهام میاندازم و به سمت آن پا تند میکنم. سوار میشوم و ماشین با سرعت از جا کنده میشود. مهرانا گوشیاش زنگ میخورد که آن را به پخش خودرو وصل میکند و صدای شخصی که به نظر پدرش میآمد در ماشین میپیچد:
- مهرانا خانم سلیمانی چی میگه؟ کجا داری میری؟
مهرانا به نگاه میکند و زیر لبی میگوید:
- خدیجهی دهن لق؛ دارم براش!
و بعد بلندتر میگوید:
- برای خانم سپهری مشکلی پیش اومده من دارم میبرمش قم. تا شب برمیگردم.
صدای آقای موحد عصبی میشود:
- مهرانا تو مسئول حلکردن مشکلات این و اونی؟ مشکل خانم سپهری به تو چه؟
مهرانا به من نگاه دیگری میکند و بعد میگوید:
- برادرشون تصادف کرده. فعلا خداحافظ بابا.
- فقط بذار برگردم مهرانا، دخترِ سرتق!
و تماس را قطع میکند. مهرانا در صدد توجیه برمیآید:
- ناراحت نشیا.. بابام روی استقلال من مشکل داره؛ میترسه سرم بخوره به سنگ، عاشق یه پسرِ بشم و ولش کنم... وگرنه منظوری نداشت بهخدا.
romangram.com | @romangram_com