#من_به_برلین_نمیروم_پارت_82


- بردنش قم.. من حالا چه‌طور برم اون‌جا ای خدا !

مهرانا می‌گوید:

- خدایا چیکار کنم برات؟ زنگ بزنم آژانس خصوصی؟

آه خدایا ! چه‌طور بگویم که همه‌ی دارایی‌ام به ده‌تومان هم نمی‌رسد؟ خجالت در این میان هیچ فایده‌ای ندارد. دست به دامان راه حل تمام بدبختی‌ها می‌شوم؛ دروغ:

- من کیفم جا مونده خونه هیچی همراهم نیس. الآن هم سریع باید برم قم..

سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید:

- باشه باشه... بذار زنگ می‌زنم خدیجه شیفت عصر ببینم می‌تونه الآن بیاد تا من تو رو برسونم قم؟

- زحمت نکش.. نمی‌خواد این همه راه رو بیای.

مهرانا: نه اشکالی نداره. رفاقت به چه درد می‌خوره؟ خودم می‌رسونمت.

رفاقت؟ رفاقتی که در واقع آشنایی دو روزه است. آه خدای من؛ مرام این دختر چه‌قدر شبیه مرام علی‌اکبر نوزده‌ساله است!

***

تا خدیجه با هزار ناز و ادا بلند شود بیاید، یک ساعتی می‌گذرد. من کلافه فقط دسک را دور می‌زنم و مهرانا هم من را به آرامش دعوت می‌کند. نه موبایل ابراهیم، نه مادر، نه حاجی و نه سمیه و نه معصومه هیچ‌کدام جواب نمی‌دهند.

صدای مهرانا من را از فکر بیرون می‌کشاند:


romangram.com | @romangram_com