#من_به_برلین_نمیروم_پارت_81

- آخه من چه‌طور بیام اون‌جا؟

صدای گریه‌اش مانع می‌شود حرف دیگری را بشنوم. گوشی از او گرفته می‌شود و صدای ابراهیم در گوشم می‌پیچد:

- سلام الی‌خانم، شما لازم نیست تشریف بیارید.

کلافه موهای جلوی صورتم را چنگ می‌زنم:

- یعنی چی آقا ابراهیم؟ به نظرتون میشه من نیام؟

صدای شیون و گریه و حرکت با سرعت ماشین مانع شنیدن واضح صدایش می‌شود:

- من عرض کردم؛ لازم نیست بیاین. ما می‌ریم ان‌شاءالله که چیزی نیست و بعد...

تماس قطع می‌شود. سریعاً دوباره زنگ می‌زنم؛ اما کسی برنمی‌دارد. از محدوده‌ی سرویس‌دهی خارج است. دوباره و دوباره و دوباره شماره را می‌گیرم؛ اما فایده ندارد. گوشی را روی میز رها می‌کنم. اصلا نپرسیدم ببینم حالش وخیم است یا نه؟! اصلا علی‌اکبر که قرار بود دو روز پیش که روز اول کاری من محسوب می‌شد، به قم برود. پس چه‌طور تصادف کرده است؟ آخر چه ربطی دارد؟ مگر نمی‌شود در داخل شهر تصادف کرد؟ یعنی چه بلایی سرش می‌آید؟ دستش می‌شکند؟ پایش؟ نکند فراموشی بگیرد؟ اصلا... نکند بمیرد؟

کلافه از جایم بلند می‌شوم. چه کار کنم؟ اصلا بلند شوم بروم قُم که چه؟ ولی این‌طور که دلم آرام نمی‌گیرد! اصلا خودم هم نمی‌دانم چرا قلبم این‌قدر محکم می‌کوبد. چرا نگران سلامتی حالش شده‌ام؟ من دیوانه شده‌ام؟ دلم نمی‌خواهد به چیزی جز علی‌اکبر فکر کنم. به سمت مهرانا که هدفون به گوش، مشغول وبگردی است، برمی‌گردم و صدایش می‌زنم. نمی‌شنود. روی شانه‌اش می‌زنم که به سمتم برمی‌گردد. هدفونش را از گوش‌هایش برمی‌دارد و می‌گوید:

- صورتت چرا شده عین گچ؟ صورتت چی شده؟

آب دهانم را قورت می‌دهم و به‌خاطر استرسی که گریبان‌گیرم شده است، تندتند حرف می‌زنم:

- داداشم تصادف کرده...چیکار کنم مهرانا؟

مهرانا سعی می‌کند آرامم کند:

- آروم باش. ان‌شاءالله که چیزی نیست. کجا بردنش حالا؟

romangram.com | @romangram_com